انوشیروان وزیری به نام بوذرجمهر داشت. روزی یکی از فرزندان بوذرجمهر از او چیزی خواست که تهیهی آن در توان مالی وزیر نبود. فردا بوذرجمهر ناراحت و غمگین نزد انوشیروان رفت و ماجرا را شرح داد. انوشیروان به خزانهدار دستور داد که در آن ماه بوذرجمهر هرچه می‌خواست از...