مدیریت

سلامت روان

بر اساس تعریف سازمان بهداشت جهانی (WHO) سلامت حالتى است که بیانگر بهزیستی کامل جسمانى ، روانى و رفاه اجتماعى است و فقط بر فقدان بیمارى یا نقص جسمانى دلالت ندارد ؛ سلامت در دیدگاهی کل نگر از جنبه های روانی- اجتماعی – فیزیکی و نیز در ارتباط با محیط مورد توجه قرار می گیرد (خدا رحیمی، ۱۳۷۴ ، ص ۲۶).
شکل ‏۲‑۸ ابعاد سلامت

مفهوم سلامت روان شامل رفاه ذهنی، احساس خودتوانمندی، خودمختاری، کفایت، درک همبستگی بین نسلی و توانائی تشخیص استعدادهای بالقوه هوشی وعاطفی درخود است. سلامت روان حالتی از سلامتی عاطفی و اجتماعی است که در آن فرد از توانائی های خویش آگاهی یافته و قادر است با استرس و فشار های معمول زندگی تطابق حاصل نموده ، به گونه ای مفید و سازنده به اشتغال پرداخته و بعنوان بخشی از جامعه با دیگران مشارکت و همکاری داشته باشد . سلامت روان شامل افزایش توانایی‌های افراد و جامعه و قادرسازی آن‌ها در دستیابی به اهداف مورد نظر می‌باشد.

۲-۲-۲-۱عوامل مؤثر بر سلامت روان

فایل متن کامل این پایان نامه در سایت abisho.ir موجود است.

۱٫۱٫۲٫۲٫۲سن و سلامت روان

رابطه بین سن و سلامت روانی را از دیدگاه های زیر می توان بررسی نمود:

  1. بررسی خط سیر آشفتگی در طول زندگی فرد : تحقیقات پیمایشی میروفسکی و راس (۱۹۸۹) نشان می دهد که رابطه بین سن و سلامت خطی صاف نیست . بلکه به صورت یک منحنی ، سطوح آشفتگی به تدریج با عبور از مرحله جوانی و ورود به دوران میانسالی ،تا حدود سن پنجاه سالگی کاهش می یابد (تاسیگ.۱۳۸۶:ص۸۱) .
  2. بررسی عوامل تنش زا و امکانات مختص مراحل زندگی
  3. در نظر گرفتن سن به عنوان یک شاخص و بررسی چگونگی انباشته شدن حوادث و فشارهای روحی در طول زندگی
جوانان و سلامت روان:

میزان آشفتگی های روانی جوانان بین سنین ۲۰ تا ۳۵ سال، در حد نسبتاً بالایی گزارش شده است (تاسیگ ،۱۳۸۶:ص۸۸). در این مرحله از زندگی افراد با تغییرات و رویدادهای گوناگونی نظیر اتمام تحصیلات ، اشتغال ، ازدواج، تولد اولین فرزندان و… روبه رو می شوند که نیاز به سازگاری قابل توجهی دارد . به تدریج و با افزایش سن،جوانان پایگاه ها و نقشهایی کسب می کنند که برای آنها منابعی را فراهم می سازند و به تبع امکان دسترسی بیشتر به منابع ، غلبه بهتری بر مشکلات و استرس ها صورت می گیرد و میزان آشفتگی های روانی کاهش می یابد . میروفسکی و راس(۱۹۸۹) دریافته اند که میزان افسردگی و اضطراب با بالا رفتن سن ، کاهش پیدا می کند.
 

۲٫۱٫۲٫۲٫۲پایگاه اجتماعی- اقتصادی و سلامت روان

رابطه بین پایگاه اجتماعی – اقتصادی  و سلامتی(SES) و بیماری روانی مدتهاست که مشخص شده است . اورتگا و کورزین (۱۹۹۰) شصت تحقیق را که بین سالهای ۱۹۷۲ تا ۱۹۸۹ در این زمینه انجام گرفته بود ، بررسی نمودند و گزارش دادند که در چهل و شش مورد از این مطالعات ، ثابت شده است که اشخاص با پایگاه اجتماعی – اقتصادی پایین تر دارای میزان پایین تری از اختلالات روانپزشکی بوده اند ؛ به بیان دیگر پایگاه پایین تر اجتماعی که به وسیله درآمد،سطح تحصیلات و اشتغال اندازه گیری می شود ، با نرخ بالاتری از اختلال و آشفتگی روانی مرتبط هستند (تاسیگ.۱۳۸۳:ص۶۰- ۵۸).

گزارش میروفسکی و راس(۱۹۸۹) نشان می دهد نمره میانگین افسردگی افرادی که درآمد سالاته زیر ۷۵۰۰ دلار دارند، دوبرابر کسانی است که بیش از ۴۵ هزار دلار در سال کسب می کنند . میروفسکی و راس همچنین گزارش مشابه ای را در مورد سطح تحصیلات افراد ارائه کرده اند که بیان می کند ، افسردگی در اشخاصی با میزان تحصیلات کمتر از هشت کلاس ، تقریباً دوبرابر تحصیلکردگان دانشگاهی شیوع دارد . کسلر و همکارانش(۱۹۹۶) نیز نتایج مشابه ای را مبین ارتباط بین سطح تحصیلات و درآمد با اختلالات و آشفتگی های روانی در افراد گزارش کرده اند.ترنر،ویتون و لوید (۱۹۹۵) گزارش می کنند که میزان افسردگی در افرادی که حرفه های ” مهم ” دارند ، تنها در حدود ۶۵ درصد نمره آنهایی است که در مشاغل و موقعیتهای نیمه تخصصی یا غیر تخصصی قرار دارند.(همان:ص۶۰)

دو تبیین جهت تعیین رابطه ببین پایگاه اجتماعی- اقتصادی و اختلال روانی مطرح شده است ، که هر کدام بنا به نحوه مرتبط دانستن ساختار جامعه و پایگاه اجتماعی با بیماری و یا آشفتگی روانی، دارای تفاوتهایی هستند (همان:ص۶۱).

  • فرضیه انتخاب/ اتفاق : طبق این تبیین پایگاه اجتماعی علت بیماری روانی نیست ، بلکه بالعکس این بیماری روانی است که علت پایگاه اجتماعی می باشد . از آنجا که افراد بیمار(جسمی یا روانی) کمتر قادر به رقابت جهت دستیابی به منابع اجتماعی از قبیل تحصیلات، درآمد و شغل هستند ، بنابر این از صحنه رقابت برای کسب پایگاه های اجتماعی بالاتر ، بیرون رانده می شوند.علت اینکه میزان بالاتری از اختلالات روانی و افسردگی در طبقات اجتماعی- اقتصادی پایین دیده میشود ، اینست که این افراد تنها به سطوح پایین تر مطلوبیت دسترسی دارند.

فرضیه انتخاب معتقد است که بعضی از افراد ، فاقد سلامت روانی لازم برای شرکت در رقابت جهت کسب سطوح بالای اجتماعی- اقتصادی هستند و این به منزله نوعی معلولیت زیستی بنیادی است که آنها را همیشه از رسیدن به پایگاه اجتماعی بالا ، باز می دارد (همان:ص۶۲) .

براساس فرضیه اتفاق ، ابتلاء به بیماری روانی می تواند باعث شود که افراد سابقاً موفق به علت بیماری و عدم توان رقابت جویی، پایگاه اجتماعی خود را از دست بدهند.

نکته قابل تأمل اینست که تبیین فوق به عنوان یک الگوی جامعه شناختی واقعی محسوب نمی شود ، اما استدلالهایی که درباره این الگو صورت گرفته است، تقریباً به طور قطع صحت دارند (همان) .

  • الگوی علیت اجتماعی:الگوی علیت معتقد است که پایگاه اجتماعی- اقتصادی علت بیماری روانی است . این الگویی است که عملاً برای توصیف رایطه بین درآمد ، شغل ، تحصیلات ، سلامتی و رفاه به کار برده می شود (همان:ص۶۳) .در این الگو افراد معمولاً از طریق کسب تحصیلات و موفقیت در شغل و کسب درآمد، به سطح متناسبی از پایگاه اجتماعی- اقتصادی می رسند. افرادی که دارای پایگاه اجتماعی- اقتصادی پایین تری هستند، اغلب در محیطی زندگی می کنند که شرایط استرس زای بیشتری را برای آنها ایجاد می نماید و به علت عدم دسترسی آنها به منابع مالی و حمایتی و فقدان منابع شخصی، آنها را در مواجه با تنش ها آسیب پذبر تر می سازد.

در تئوری علیت اجتماعی اعتقاد بر اینست که افراد با پایگاه اجتماعی پایین( تحصیلات پایین، درآمد کم) ، در مقایسه با افراد دارای تحصیلات و درآمد بالا ، چالشهای بیشتری را در زندگی روزمره خود و برای کنارآمدن با تغییرات ، خواهند داشت که سلامتی آنها تهدید می نماید.

محققان در بررسی رابطه بین پایگاه اجتماعی- اقتصادی و سلامت روانی هر دو رویکرد انتخاب/ اتفاق و علیت اجتماعی را مورد توجه قرار می دهند.(همان:ص۶۴)

۳٫۱٫۲٫۲٫۲شغل و سلامت روان

کار جنبه ای محوری از مفهوم هویت برای بزرگسالان و منبع اولیه ای برای رفاه مادی است و از این رو کیفیت آن بر روان افراد اثر گذار می باشد . مطالعات مؤید این مطلب است که هر اندازه فرد نظارت بیشتری بر کار خود داشته باشد، آرامش خاطر بیشتری را احساس خواهد کرد (تاسیگ،۱۳۸۳:ص۱۶۰) .

امروزه شغل به ویژه در جوامع صنعتی تبدیل به یک واقعیت اجتماعی شده است . بی شک نه تنها جامعه شناسان بلکه افراد عادی نیز شغل را به عنوان شاخص جایگاه اجتماعی در نظر می گیرند.شغل دسته ی واقعی طبقه بندی اجتماعی است که معنی آن رابطه مستقیمی با منزلت و طبقه دارد و می تواند شاخص خلاصه شده ای برای دیگر خصوصیات طبقاتی به خصوص درآمد و تحصیلات باشد . ارتباط بین شغل،درآمد و تحصیلات بسیار زیاد است ، به طوری که برای طبقه بندی افراد یکی از این موارد یا هر سه مورد حائز اهمیت است (ریزمن و انگویتا .۱۳۸۳ : صص۱۵۵-۱۵۴).

وارنر در تئوری خود تأکید کرده است که مشاغل شاخص معتبری برای طبقه به شمار می آیند . همچنین در تئوری مارکس ملاک شناسایی طبقه ی بورژوازی و طبقه ی کارگر، شغل محسوب می شد . وبر نیز در تئوری خود با صراحت بیشتری ، شغل را به عنوان یک نماد و تعیین کننده منزلت معرفی کرده است (همان) .

این مطلب ثابت شده است که ساختار شغلی تأثیرات قابل توجه ای بر آشفتگی های روانی دارد. شغلهایی که ضرورتهای کاری بسیاری برای فرد ایجاد کرده  و آزادی عمل وی را محدود می سازد، سلامت روان را تهدید می کند (تاسیگ،۱۳۸۳: ص۱۶۸) .

اغلب افراد نسبت به ثبات شغلی خود حساس هستند ، بنابراین هرگاه امنیت شغلی سست و متزلزل گردد ، میزان اضطراب  بالا می رود .

افراد در محیط کار معمولاً با همکاران و مدیران خود، روابط شایان توجهی دارند . فرصت تعامل با همکاران نیازی کلی برای اجتماعی شدن را برآورده می سازد ، کنشهای متقابل با همکاران و مدیران برای فرد این امکان را فراهم می کند تا در هنگام رویارویی با فشار و آشفتگی های روانی از سوی آنها حمایت شود و راهنمایی های لازم را در زمینه های مختلف ( شغلی و حتی خانوادگی) کسب نمایند . وجود فرصتهایی برای دوستیابی و کسب حمایت اجتماعی از همکاران و مدیران در کار، می تواند بر سلامت روان فرد و آرامش خاطر او اثر مثبت داشته باشد (تاسیگ،۱۳۸۳:ص۱۴۹) .

۴٫۱٫۲٫۲٫۲تأهل و سلامت روان

محققان اجتماعی تا پیش از دهه ۱۹۶۰ اعتقاد داشتند که مردان متأهل در مقایسه با مردان مجرد به دلیل نیازهای اقتصادی خانواده خود و مسئولیت مالی در قبال تأمین این نیازها، فشارها و استرسهای زندگی روزمره بیشتری را متحمل می شوند . اما تحقیقات و بررسی های اجتماعی آشکار ساخت که افراد متأهل کمتر از مجردها دچار آشفتگی های روانی می گردند و البته نشان داد که در زمینه اثرات ازدواج بر سلامت و آرامش روانی، تفاوتهای جنسیتی نقش مهمی دارند.به طور کلی زنان متأهل کمتر از مردان متأهل در نتیجه ازدواج ، به سلامت عاطفی می رسند ( همان: ص ۱۱۸) .

پرلین (۱۹۷۵) دریافت که ارتباط زناشویی صمیمانه و مستحکم ، از زوجین در برابر فشارهای خاص زندگی حفاظت می کند ( همان: ص۱۱۹) .

نتایج تحقیقات نشان می دهد که افراد متأهل در مقایسه با مجردها ، به دلیل حضور یک شریک زندگی مطلوب و دوست داشتنی ، از لحاظ سلامت روانی- عاطفی در وضعیت بهتری قرار دارند ؛ در مقابل این نکته نیز مورد تأئید است که ازدواج نکردن و مجرد ماندن ، از ازدواجی که در آن حمایت عاطفی ، علاقمندی ، توجه و روابط برابر وجود ندارد ؛ بهتر است (همان:ص۱۱۹-۱۱۸) .

۲-۲-۲-۲نظریه های سلامت روان

۱٫۲٫۲٫۲٫۲سلامت روان از دید گاه جامعه شناسی

     امیل دورکیم و جورج هربرت مید ، عدم سلامت روانی فرد را نتیجه فروپاشی احساس اجتماعی دانسته اند و معتقدند که سلامتی بشر الزاما متضمن نوعی نظم ثابت اجتماعی است و احساس گوشه گیری و بیگانگی مردم از جامعه به همان اندازه بی ثباتی نظم جامعه حائز اهمیت است .

دورکیم اصطلاح بی هنجاری را به احساس تنهایی اطلاق می کند ؛ او تلاش می نماید تا نشان دهد که خودکشی تابعی از فروپاشی پیوندهای اجتماعی است(خدا رحیمی،۱۳۷۳:ص۱۲۳).

به اعتقاد جامعه شناسان به چندین طریق می توان به موقعیتهای بی هنجاری پاسخ داد :

  • کناره گیری از فرایند اجتماعی و نشان دادن واکنشهای منفعلانه نظیر: اعتیاد دارویی، اختلالات اسکیزوفرنیک و…
  • اختلالات روان تنی(خدا رحیمی،۱۳۷۳:ص۱۲۴).
۲٫۲٫۲٫۲٫۲دیدگاههای روانشناسی

دیدگاه روانکاوی:

در نظریه روانکاوی و از دیدگاه فروید(۱۸۵۶) ویژگیهای خاصی برای سلامت روان شناختی ضرورت دارد و نخستین ویژگی خود آگاهی است. یعنی هر آنچه که ممکن است در ناخود آگاه اختلالی را ایجاد کند باید خودآگاه شود.از نظر فروید معیار نهایی سلامت روانی،بیگانگی منطقی از علاقه مندی ها و اشتیاقات عمومی می باشد(خدا رحیمی،۱۳۷۳: صص۳۱-۳۰) . تئوریسین های روانکاوی ، سلامت روانی را به معنای نبود علایمی می دانند که دلالت بر اختلالاتی مانند افسردگی و اضطراب می کند (بنی جمالی ،۱۳۷۳:ص۲۷) .

دیدگاه گشتالتی:

در این دیدگاه و از نظر کورت لوین (۱۸۹۰ ) سلامت و کمال روان شناختی موجب افتراق و تمایز یافتگی بیشتر شخص و محیط روان شناختی او می شود و استحکام و استواری مرزهای سیستم روانی فرد به وجود می آورد . به اعتقاد او فرد سالم کسی است که بین خودش و محیط روان شناختی خود تمایز و افتراق قائل می شود (خدا رحیمی، ۱۳۷۳:ص۸۴).

دیدگاه انسان گرایی:

در دیدگاه روانشناسان انسان گرا علامت سلامت روانی عبارت است از :”رشد کامل استعدادهای بالقوه به عنوان یک انسان منحصر به فرد “(بنی جمالی ،۱۳۷۳:ص۲۶) .

در نظریه آلپورت ، مفهوم “خویشتن” جایگرین واژه “خود” شده است . خویشتن به چیزی گفته می شود که متعلق و منحصر به یک فرد است و خود و تمامی مسائل و پویشهای شخصی و مهم و منحصر به فرد را در بر می گیرد . این خویشتن طی هفت مرحله و از خردسالی تا دوران بلوغ پرورش می یابد : ۱) خود جسمانی ۲ )تشخیص هویت خود ۳) احترام به خود ۴) گسترش خود ۵ )تصور از خود ۶ ) خود چون حریفی معقول ۷) تلاش اختصاصی . به اعتقاد او تجارب کودکی در رشد و پرورش شخصیت سالم اهمیت خاصی دارد و شرط لازم برای شخصیت سالم، طی شدن هماهنگ این مراحل است (شولتس، ۱۳۸۳: صص ۲۵-۲۱) .

در نظریه کارل راجرز (۱۹۰۲) هر چه انسان از سلامت روانی بیشتر بهره مند باشد آزادی عمل و انتخاب بیشتری را احساس و تجربه می کند . از نظر راجرز انسان سالم موجودی بدون محدودیت فکر و عمل می باشد (خدا رحیمی، ۱۳۷۳: ص۶۶).

از نظر مازلو ،نیازهای انسان بر اساس سلسله مراتبی قرار گرفته اند و شرط اولیه دست یافتن به خود (عالی ترین مرتبه نیاز) ، ارضای چهار نیازی است که در سطوح پایین این هرم قرار دارند و عبارتند از: ۱) نیازهای جسمانی یا فیزیوژیک ۲ )نیازهای ایمنی که امنیت ، ثبات ، حمایت ، نظم و رهایی از ترس و اضطراب را در بر می گیرد. ۳ )نیازهای محبت و احساس تعلق ۴ )نیاز به احترام که شامل احترامی می شود که دیگران به فرد می گذارند و نیز احترامی که خود فرد به خودش می گذارد ؛ البته احترام گذاشتن دیگران به فرد مقدم بر احترام او به خودش است (شولتس، ۱۳۸۳: صص۹۳-۹۲) .

دیدگاه روانی، اجتماعی،زیستی:

در نظریه روانی، اجتماعی و زیستی ، از نظر اریکسون (۱۹۶۳) سلامتی در کمال است که گاه به صورت تمامیت ، وحدت ، و یا کمال “خود ” تعریف شده است (بنی جمالی ،۱۳۷۳،ص۲۶) . در دیدگاه او ویژگی های خاصی برای سلامت روان وجود دارد که فرد دارای سلامتی روان شناختی را از کسی که فاقد این عنصر است متمایز می سازد . به نظر او این صفات در اجتماع معنی می یابد و فردی که در جامعه زندگی می کند ، در صورتی دارای سلامت روان است که با تعارض روبرو نباشد ، از استعداد و توانایی بارزی استفاده کند و در نهایت در مورد فرایند زندگی نظریه معنوی روشن و قابل درکی داشته باشد (خدا رحیمی ، ۱۳۷۳: ص۴۹).

همچنین از نگاه آدلر (۱۸۷۰) ، سلامت روان یعنی داشتن اهداف مشخص و فلسفه محکم در زندگی، روابط خانوادگی و اجتماعی مطلوب و پایدار ، مفید بودن برای هم نوعان ، جرأت و شهامت ، قاطعیت ، کنترل داشتن بر عواطف و احساسات ، داشتن هدف نهایی کمال و تحقق نفس ، پذیرفتن اشکالات و تلاش جهت حل اشتباهات (خدا رحیمی، ۱۳۷۳:ص۴۵ ). به اعتقاد آدلر ، افراد پس از تولد و ورود به محیط انسانی، نه تنها نسبت به محرکهای محیطی عکس العمل نشان می دهند ، بلکه نقش فعالی را در جهت اثرگذاری بر دنیای اطراف خود به ویژه دنیای اجتماعی افراد مهم ایفا می کنند . آنها می آموزند که در رابطه با آن دنیا چه چیزی مؤثر است و نیازهای دیگران و خودشان را برطرف می نماید و بدین گونه شخصیت افراد از طریق فرایندهای رشد روانی یا اجتماعی شکل می گیرد . در این میان خانواده فراگیرترین و با نفوذ ترین اثر را بر روی رشد شخصیت افراد داراست . اگر کودک در فرآیند رشد خود نسبت به رابطه  با دیگران و دنیای پیرامونش احساسات نامطمئنی را تجربه و حفظ کند ، رفتارهای ناسازگارانه و اختلالات روانی در او ایجاد خواهد شد ( شیلینگ ،۱۳۷۴:صص ۹۱- ۸۹ ).

در رویکرد آدلر علاقه اجتماعی[۱] ملاکی برای تشخیص سلامت روان بوده است . این مفهوم دربرگیرنده علاقه به دیگران و نیز علاقه به علاقه مندی های دیگران است و به معنای تمایل به همکاری با دیگران می باشد . علاقه اجتماعی از طریق آموزش قابل گسترش است و در قالب مهارتهای واقعی همکاری و کمک، درک و همدلی می تواند بیان گردد ( شیلینگ ،۱۳۷۴:ص ۸۴ ).

اریک فروم اعتقاد دارد که سلامت روان بیش از آنکه امری فردی باشد، مسئله ای اجتماعی است و عامل اصلی در سلامت روان اینست که جامعه تا چه حد نیازهای انسانی را بر آورده می کند ، نه اینکه فرد خودش را تا چه اندازه با جامعه سازگار می نماید. فروم مؤثرترین عامل را در شخصیت انسان ، نیازهای روانی می داند. او پنج نیاز را که ناشی از دوگانگی میان آزادی و ایمنی است،اینگونه مطرح می نماید:۱) وابستگی ۲)استعلاء ۳) ریشه داشتن ۴) حس هویت ۵) موازین جهت گیری  (شولتس، ۱۳۸۳، ص۶۹-۶۱)

به عقیده کارن هورنای ، محیط و فرهنگ در رشد و گسترش شخصیت و سلامتی و نا سلامتی انسان تأثیر به سزایی دارد.به اعتقاد او انسان نیازهای ده گانه ای دارد که عبارتند از نیاز به : محبت و تصدیق، حمایت و پشتیبانی ، محدود ساختن زندگی، قدرت ، بهره برداری از دیگران ، حیثیت و آبرو ، تحسین و تمجید ، پیشرفت ، استقلال و خود کفایی، کمال و انتقاد پذیری ( خدا رحیمی، ۱۳۷۳، ص۵۰-۴۹ ).

دیدگاه شناختی:

از دیدگاه گلاسر که با رویکرد واقعیت درمانی خود در گروه  نظریه پردازان شناختی قرار می گیرد ؛”هویت” ، هسته مرکزی و ضروری زندگی تمام انسانهاست. هویت یا به صورت موفق است یا به صورت شکست.به نظر او افراد دارای هویت موفق دو خصوصیت دارند که عبارتند از:۱) مطمئن هستند که فرد دیگری در این دنیا وجود دارد که آنها را طوری که هستند و به خاطر خصوصیاتی که دارند، دوست می دارد. ۲) این افراد احساس ارزشمندی می کنند و حداقل یک نفر در دنیا آنها را با ارزش می داند؛ بیماری انسان نتیجه عدم توانایی او برای تحقق نیازهایش ، یعنی نیاز به محبت و نیاز به ارزشمندی است (خدا رحیمی، ۱۳۷۳، ص۱۰۷) .

بر طبق این دیدگاه هنگامی که افراد نتوانند یکی یا هر دو نیاز خود را ارضا نمایند، درد روانی ( اضطراب ) را تجربه می کنند. بر اساس نظر گلاسر (۱۹۶۵) انسانها به طور غریزی از طریق درگیری با دیگران در جستجوی کاهش این درد هستند. چنانچه در ایجاد و حفظ درگیری با دیگران موفق شوند، اضطراب کم می شود و در غیر این صورت درد روانی افزایش می یابد.( شیلینگ،۱۳۷۴، صص ۱۷۳ – ۱۷۲)

[۱]  . Gemeinschaftsgefuhl

99