نقد روانکاوانه¬ی رمان سلوک محمود دولت-آبادی و رمان حین¬ترکناالجسر از عبدالرحمن منیف با رویکردی تطبیقی- قسمت ۴

فروید که به عنوان پدر روانکاوی مطرح است نظریاتش تأثیر زیادی بر قرن ۲۰ گذاشت، البته مورد انتقاد بسیاری نیز قرار گرفت، ولی در مجموع تمامی افرادی که در این حوزه فعالیت می­ کنند به نوعی در بسیاری از موارد با فروید هم­عقیده هستند و مستقیما از وی تأثیر پذیرفته­اند یا بهتر آن است که بگوییم نظریات وی را بسط داده­اند و وارد مراحل جدیدی کرده ­اند.

 

بند دوم: سوگ

 

نوعی دیگر از روان­رنجوری که علی­رغم شباهت­های فراوان با مالیخولیا، یک تفاوت عمده­ای دارد. سوگ یا ماتم است. این حالت در شخص، تمامی ویژگی­های مالیخولیا را دارد چرا که به قول فروید علل تحریک­کننده­ ناشی از تأثیرات محیطی در هر دو وضعیت یکسان است. امّا نقطه­ی جدایی سوگ و مالیخولیا به اعتقاد فروید این است که «مختل شدن حس توجه و احترام به نفس در سوگواری و ماتم رخ نمی­دهد» (فروید، ۱۹۱۶/۱۳۹۰: ۸۴). صرف نظر از این تفاوت، هر دوم مورد دارای ویژگی­های یکسانی هستند. این نوع روان­رنجوری بیشتر واکنشی است به از دست دادن عزیزی که در آن شخص دچار حس بی­علاقگی به جهان می­ شود.

 

 

 

فصل سوم:

 

 

نقد روانکاوانه رمان ها

 

 

مبحث نخست: نقد رمان سلوک

 

 

گفتار نخست: تحلیل آغاز رمان

 

نظریات جنجال­برانگیز فروید در جهان مدرن تأثیر فراوانی داشت. رمان مدرن هم که به نوعی برآمده از این جهان است، از این مقوله مستثنی نیست. دغدغه­ها و موضوعات مطرح شده در این رمان­ها بسیار متفاوت است با آنچه در گذشته به عنوان رمان وجود داشت. آنچه عموماً در رمان مدرن بازتاب پیدا می­ کند صرفاً از نظرگاه یک شخصیت، که آن هم شخصیت اصلی رمان است و همه­ی واقعیت­های بیرونی از منظر خاص همان یک شخص به نمایش گذاشته می­ شود. شخصیتی که در رمان مدرن وجود دارد، به خاطر مسائل ناخوشایندی که در گذشته برایش به وجود آمده، یا وضعیت کنونی­ ناخوشایندش، کاملاً متزلزل و سست و منزوی است، به همین خاطر آنچه در پیرامونش می­گذرد، از همین ذهنیت وی بازگو می­ شود و دنیای بیرون همانند درون وی، متلاطم و متزلزل و خفه کننده است. با توجه به ویژگی­های خاص رمان مدرن، نباید تصور شود که رمان­هایی درهم و برهم و بی سروته هستند، بلکه جزء جزء این رمان­ها از آغاز گرفته تا انتها به شیوه­ هنری خاصی به هم وصل می­شوند و به گفته­ی هنری جیمز[۳۱] رمان­نویس و منتقد امریکایی، دارای وحدتی انداموار هستند. البته این ویژگی در مورد رمان­های صناعتمند مصداق دارد. هنری جیمز از اولین افرادی بود که توجه خود را به مسائل رمان معطوف کرد و نظریه­ های مطرح شده توسط وی در رمان، خود نیز از ویژگی­های مدرنیستی رمان بود و در مورد وحدت رمان اینگونه می­گوید: «رمان موجودی زنده است که همچون هر موجود دیگر پیکری واحد و همپیوسته دارد، و هر قدر بیشتر از عمرش بگذرد، بیشتر معلوم می­ شود که در هر جزء آن نشانی از بقیه­ی اجزا وجود دارد» (فاکنر، ۱۳۸۶: ۱۲۵). با توجه به این ویژگی، برای نقد هر رمان مدرن لازم است که از ابتدا و گام به گام، وحدت رمان را کشف کرد، چرا که ابهامات آن را به صورتی روشمند می ­تواند گشود و به لایه ­های دیگر معنی رسید. رمان سلوک هم که نوعی از رمان مدرن محسوب می­ شود، این ویژگی­های ذکر شده را داراست و باید به وحدت انداموار آن توجه کرد. از این منظر لازم است که آغاز آن را مورد توجه قرار داد، چرا که شروع آن، نکات بسیار مهمی را در مورد آنچه می­خواهد در رمان بیان شود به خواننده می­دهد و حکم کلیدی را دارد که با آن می­توان وارد خانه­ای تودرتو شد.
رمان سلوک با رویای شخصیت اصلی رمان که قیس نام دارد، شروع می­ شود. این رویا نه رویایی است که در خواب می­بیند بلکه آن را در بیداری[۳۲] می­بیند. در این رویا مردی است که قیس احساس می­ کند برایش آشنا است، مردی که در سایه می­رود و نمی ­تواند تشخیص بدهد که او کیست:
مردی را می­بیند که در سایه می­رود. به درستی نمی ­تواند او را تشخیص بدهد. بنابراین نمی ­تواند بداند یا بفهمد او چگونه آدمی است. فقط احساس می­ کند، یا درست­تر این­که گفته شود یک حس گنک و ناشناخته به او می­گوید آن مرد باید برایش آشنا باشد. اما هر چه به ذهن فشار می­آورد، نمی ­تواند تصویر روشنی از او برای خود بسازد، یا حتی چیزهایی از او در خاطرش بازسازی کند. پس چرا احساس می­ کند که باید او را بشناسد، که او را می­شناسد، که می­شناخته است؟ و چرا ذهنش دمی از چالش باز نمی­ماند؟ و این کنجکاوی… قدم تند می­ کند بلکه بتواند نزدیک­تر بشود مگر او را بجا بیاورد، اما آن مرد بی­آنکه به خود زحمت بدهد، به نسبت آهنگ گام­های او، قدم­هایش تند می­ شود و لاجرم فاصله­ی قیس با او در همان نواخت باقی می­ماند. (دولت آبادی، ۱۳۸۹: ۵).
شخصیت اصلی رمان که به­صورت آگاهانه سعی در شناختن آن مرد دارد، ولی چیزی مانع از این می­ شود که بتواند تصویر روشنی را از آن شخص برای خود بسازد. چرا اصرار زیاد به این دارد که چیزی را به یاد بیاورد؟ و دیگر اینکه چرا با وجود اینکه به صورت آگاهانه این میل به یاد آوردن در وجودش برانگیخته شده است ولی تلاشش به نتیجه نمی­رسد؟ یک نیروی مقاومت­کننده مانع از این می­ شود تا بتواند چیزی را به سطخ خودآگاه خود بکشاند، گویی آن مرد در جایی پس ناخودآگاه وی در طول سالیان دراز شکل گرفته است و در حال حاضر او را در رویای خود می­بیند، ولی قادر به شناختنش نیست. آشنا بودن آن مرد برای شخصیت اصلی رمان و اینکه قیس انگار با شناختنش می­خواهد باری را بردارد که بر دوشش سنگینی می­ کند، تا قدری از تنش­های روانش کاسته شود. این که قیس به ذهنش فشار می­آورد ولی در به یاد آوردن ناموفق است ناشی از مقاومتی است که از انباشتگاه ناخودآگاه وی سرچشمه می­گیرد. شروع رمان با این چالش که بر کل فضای آن حاکم است، خواننده را برای ورود به رمانی ذهنی و تودرتو و سرشار از تک­گویی های درونی آماده می­ کند و از همین ابتدا قدری از کشمکش­های ذهنی شخصیت اصلی رمان را نمایان می­سازد. این مقاومت نشان دهنده تنش ذهنی قیس است که بین دو ساحت خودآگاه و ناخودآگاه وی به وجود آمده است و ناخودآگاه به دلایلی که ناشی از هراس­ها و احساسات دردآور و تضادهای حل ناشده است با مقاومت کردن مانع از رسیدن به سطح آگاه می­ شود. البته در جاهای مختلف نیز این مقاومت وجود دارد. ذهن قیس، فشار زیادی را بر وی وارد می کند. نا­خودآگاه وی که انبوه فراوانی از حرف­ها، خاطرات، ترس­ها و آرزوها را در خود دارد مدام سعی می­ کند آنچه را که سرکوب شده، زنده کند، ولی به نوعی با مقاومت مانع از رسیدن به سطح آگاه می­ شود. به همین دلیل حرف­ها، کلمات و تصویرهای بی­شماری در ذهنش می­گذرد که مثل خوره مدام بر جانش می­افتند ولی کاری از دست وی برنمی ­آید و هرچند در سطح آگاه نیستند ولی قیس را دچار سردرگمی کرده ­اند: «پراکنده، پراکنده، با انبوه کلمات، تصاویر و نفس­های خاموش پرسخن. چه شدند و کجا رفتند آن بی­شمار کلمات؟ پس چرا چنین می­گزند اگر گورشان را گم کرده ­اند…»(همان، ۱۷). سازوکار مقاومت به دلایلی که در بالا اشاره شد مانع می­ شود از به یادآوردن آنچه در ناخودآگاه وی است: «چه خوب بود اگر این امکان فراهم می­شد که بتوان همه­ی آنچه را در ذهن رخ می­دهد، با همان دقت و همان سرعت روی کاغذ آورد، اما این ناممکن است» (همان، ۱۷). آغاز رمان با این رویا و چالشی ذهنی و همچنین توصیفی که راوی سوم شخص [از نوع دخالت گر] از قیس و پیرامون وی ارائه می­دهد و همچنین حال و هوای این شروع همگی نشان می­دهد که خواننده باید آماده باشد تا وارد دنیایی پیچیده شود و با این دریچه، خواننده را برای ورود به این دنیای منحصر به فرد آماده و آرام آرام به سمت متن اصلی هدایت ­کند. این اوهامی که قیس در بیداری می­بیند با ساختارهای منحصر به فرد خود، رویایی را ساخته است که در حکم مقدمه­ی رمانی ذهنی است. فضایی که راوی با واژه­ هایی دلالتمند به وجود می­آورد دقیقا متناسب با فضای ذهن آشفته­ی قیس است:
فضای مه­آلود و پرسایه­ی یک شهر اروپایی، آن هم در فصل پاییز اصلا عجیب و غریب نیست. اما وقتی انسانی گنگ و مبهوت از کنار دیواری می­گذرد که سنگچین­های قدیمی و کهنه­اش در رطوبتی دایم خزه بسته است، طبیعت سایه، سنگینی خاصی پیدا می­ کند؛ و چون به جا می­آورد که آن دیوار قدیمی در مسیری طولانی خیابان را از گورستان جدا می­ کند، جخ احساس می­ کند که آن مرد، سایه­ی همیشه، و آن آسمان ابری چه معنایی می ­تواند داشته باشد.(همان، ۶)
فضای مه­آلود یک گورستان نماد چیست؟ چرا مکرر از واژه­ی گورستان استفاده می­ کند؟ گورستان محلی است برای دفن. گورستان تداعی گذشته­ای می ­تواند باشد که یک زندگی، یک شوق با تمام خاطراتش در آن دفن شده است و حال استفاده از این واژه و ورود به گورستان در اصل نبش کردن گذشته است، نبش کردن آنچه باعث شده تا شخصیت اصلی رمان دچار این وضعیت نابسامان و متزلزل شود و درون زندان ذهنش، مدام در گذشته و حال و آینده سیلان داشته باشد و منزوی، گوشه نشین و سرخورده شود نسبت به تمامی آنچه در پیرامونش وجود دارد. قیس به دنبال شخص برساخته­ ذهن خود وارد گورستان می­ شود:«…او، چنانچه حدس می­زند، وارد گورستان خواهد شد. می­ شود، و قیس هم سایه به سایه­اش می­رود» (همان، ۷). با ورود به گورستان و نشستن روی نیمکت و روشن کردن سیگار، راوی نیز وارد گذشته­ی قیس می­ شود و به نبش کردن گذشته او می ­پردازد. گذشته­ای که در آن هر آنچه برایش اتفاق افتاده همانند گورستان مدفون شده است و حال همزمان با وارد شدن ذهن قیس به گذشته، جسم او نیز وارد گورستان می­ شود. این فضای مبهم و خاکستری در اصل فضای ذهن شخصیت اصلی رمان است، حتی هوا نیز بر یک قرار نیست و راوی به آن اشاره می­ کند و علت آن را بی­قراری قیس می­داند: «هوا بر یک قرار نبود. سرد می­شد و گرم می­شد؛ گرم می­شد و دم می­کرد و باز سرد می­شد؛ شاید هم از آنکه قیس بر یک قرار نبود» (همان، ۳۴). در اصل این قیس است که بی­قرار است. فضایی مه­آلوده و سایه­وار و آن مردی که او می­بیند نیز گنگ و مبهوت است: «مردی را می­بیند که در سایه می­رود. به درستی نمی ­تواند او را تشخیص بدهد» (همان. ۵). این فضا در رمان غلبه دارد و در جای جای آن ذکر شده است: «گورستان است و کاج­های لاغر و بلند که شاخه بر ابرها می­سایند. اینجا آسمان کوتاه و خاکستری است؛ و قیس دلتنگ است، دلتنگ دیدار چهره و رفتار انسانی که تمام ذهن را خواسته_ نا خواسته به تسخیر و تصرف خود درآورده است» (همان. ۱۴). واژه­ی دیگری که از همین ابتدای رمان حضورش مکرر احساس می­ شود حتی زمانی که از خود واژه استفاده نمی­ شود، واژه­ی خاکستری است. سایه­وار و ابری بودن فضا و همچنین گنگ و مبهم بودن آنچه شخصیت اصلی رمان با آن رو­به­رو است، تمامی با واژه­ی خاکستری به نوعی هم­خوانی دارند. آسمان کوتاه و خاکستری (۱۴)، متن جاودانه­ی خاکستری (۱۵)، سکوت عمیقا خاکستری (۱۵)، متن خاکستری فضا (۲۲)، بارانی بلند خاکستری (۲۴)، ابر خاکستری سمج (۱۱۰) و در نهایت مردی که در فضای خاکستری محو می­ شود (۷۶)، این­ها و در موارد دیگری، شخصیت اصلی رمان مدام در حال استفاده از این واژه است. اما پرسش بنیادین این است که رنگ خاکستری چه نقشی در زندگی ذهنی قیس دارد؟ چرا شخصیت اصلی رمان فضای دور و بر خود را خاکستری می­بیند؟ چرا آن مردی که او در تخیلش می­سازد در فضایی خاکستری و گنگ ناپدید می­ شود؟ وضعیت نامتناسب و ذهن نابسامان شخصیت اصلی رمان به خاطر آنچه بر او گذشته است، و همچنین حالت معلق­گونه­ وی که هیچ سرانجامی برای خود نمی­بیند و فقط با یک گذشته­ و خاطرات آن در حال زندگی کردن است، مانع از این می­ شود که تصور روشن و امیدی نسبت به آینده داشته باشد. خاکستری بودن فضای رمان و آن مرد که در اصل در فضای خاکستری گم می­ شود در اصل به گنگ و مبهم بودن تصور قیس نسبت به آینده دلالت دارد. آینده در نظر وی هیچ زمینه­ روشنی ندارد و تاریک و ناامیدکننده است. مردی که در فضایی خاکستری ناپدید می­ شود در اصل خود قیس است که آینده­ای نامعلوم انتظارش را می­کشد. در سیر برخورد با واژه­ی خاکستری، خواننده با واژه­ی خاکستر نیز برخورد می­ کند که در چند جای رمان از آن استفاده شده است. مثلاً صفحات ۲۷ و ۴۳٫ امّا خاکستر نماد چیست؟ زمانی که این واژه استفاده می­ شود فوراً قیس یاد معشوقه­اش می­افتد و یاد عشقی که بین آن­ها بوده است. شخصیت اصلی رمان همانند شخصی بی­روح و مرده است و فقط جسمی است متحرک که هوا را استنشاق می­ کند. این شخص دارای وضعیتی مشابه با خاکستراست. خاکستری که قبلا آتشی بوده و جان در کالبدش جاری بوده است. قیس نیز عشقی آتشین و سرشار از زندگی داشته که شکست در آن تبدیل به خاکستری شده که رو به نابودی است و نشان از یک پایان دارد. به این خاطر این واژه در ذهنش مجسم می­ شود. «ترسیم واژه­ی خاکستر چرا نمی ­تواند نشان از پایان جهان آن مرد، آن انسانی باشد که به هیات سایه­ای از لابه­لای اوراق قرون به رویای من درآمد، برابر نگاه من_امانتی از یاد­_ یادها رها کرد در باد و خود در عمق بادیه گم شد» (دولت­آبادی، ۱۳۸۵: ۷). نکته­ی دیگری که در صفحات آغازین رمان به چشم می­خورد، شیوه­ روایت آن است. نوع روایت در رمان به گونه­ ای است که زاویه­ی دید آن را متمایز کرده است. راوی سوم شخص مفرد محدود از نوع دخالت­گر است و در اصل این راوی، روایتش از نظرگاه شخصیت اصلی رمان است و از ذهن وی کاملاً با خبر است. «این شیوه­ روایت در قرن بیستم به دست رمان­نویسانی همچون ویرجینیا­ ولف، جیمز جویس و ویلیام فاکنر به تکنیک سیلان ذهن تبدیل شد. در این حالت آنچه را که در ضمیر ناخودآگاه شخصیت می­گذرد به صورت پی­درپی… برای خواننده بازگو می­ کند» (پاینده، ۱۳۹۰/ الف: ۶۸). امّا آنچه اهمیت دارد نوع برخورد نویسنده با این زاویه دید است. راوی در رمان ابتدا گذشته­ای را از گذرگاه ذهن قیس روایت می­ کند و در خلال آن خواننده متوجه می­ شود که دیگر راوی سوم شخص نیست که سخن می­گوید، بلکه راوی تغییر کرده است و این خود قیس است که به­صورت تک­گویی­های درونی در حال حرف زدن است. این تغییر زاویه­ی دید از سوم شخص به اول شخص مفرد و برعکس، باعث شده است که روایت به­گونه­ای پیچیده­تر شود و تغییر زاویه­ی دید آنقدر نامحسوس است، که مرز مشخصی ندارد. «تغییر زاویه­ی دید یا استفاده از بیش از یک راوی، یکی دیگر از ویژگی­های مهم روایت­گری در بسیاری از رمان­های مدرن است» (پاینده، ۱۳۹۱ ج۲: ۲۶).
عکس مرتبط با سیگار
قیس شکست خورده­ی عشقی است که تمام بنای زندگی خود را بر آن گذاشته بود. عشقی که معشوقه­اش به او داده با رفتارها و جملاتی که بازگو می­کرده است و باز معشوقه­اش این عشق را از وی گرفته است. شخصیت اصلی رمان به واسطه­ همین شکست دچار بیماری مالیخولیا شده و در افسردگی عمیقی به سر می­برد. «مالیخولیا موجودیتی بالینی است که شاخص عمده­ی آن عبارت است از ترک هرگونه تصرف و وابستگی قلبی به مطلوبات عالم خارج و لذا خاموشی تمنا و آرزومندی» (مولّلی، ۱۳۹۲: ۱۲۹). هر آنچه بر زبان وی در ذهنش جاری می­ شود به نوعی نشان­دهنده وضعیت اسف­بار وی و گله و شکایت از معشوقه­اش است، که سرتاسر رمان را فراگرفته است:
نتیجه تصویری برای موضوع افسردگی
تو را در گرانمندترین ایّام عمر از خود می­ کنند، با تو یکی می­شوند، نیمه­ی دیگر تو. سراپا اعتماد و باور. چنان­که تو خود را در او می­بینی و او نشان داده است که خو را در تو دیده است؛ و درست آن لحظه­ای که غرقی در او و از پشت مردمک چشمان او نگاه می­کنی، ناگهان تو را کور می­ کند، تو را تهی می­ کند و می­رود؟ چگونه ممکن است؟ تو نمی­خواهی باور کنی، نمی­خواهی باور کنی که (آن تو، آن در تو) این­گونه چوب حراج به تو، به خود، و به عمر ربوده شده­ی تو زده باشد در چهارسوی بهانه­های پوچ و موجّه!». (دولت­آبادی، ۱۳۸۹: ۹۰)
بهم­ریختگی روان قیس در اصل ناشی از رفتاری بوده است که معشوقه­اش با وی انجام داده و رهایش کرده است؛ چه بسا که هنوز او را دوست دارد ولی حس تنفری هم از معشوقه­اش ایجاد شده است که بارها در ذهن خود علیه او مرتکب جنایاتی می­ شود ولی باز در ناخودآگاهش وی را دوست دارد. در اصل او دچار دوسویگی احساسی[۳۳] شده است. این احساس متضاد قیس نسبت به معشوقه­اش در سراسر رمان در خلال گفت­وگوهای درونی وی با معشوقه­اش به چشم می­خورد. ذهن شخصیت اصلی رمان مدام درگیر رابطه و گفت­وگوهای گذشته با معشوقه­اش است. از طرفی هنوز به خاطر علاقه­ای که نسبت به نیلوفر دارد، در به یادآوردن گذشته بطور ناخودآگاه سعی دارد تاحدودی تقصیر معشوقه­اش را در وانهادنش کم کند و اطرافیان معشوقه­اش را در این وضعیت خود مقصر بداند، با حسادت­ها و زخم زبان­هایی که نسبت به معشوقه­اش روا می­داشتند و باعث برهم خوردن رابطه­ عاشقانه­ی آن­ها شدند. از سویی دیگر به خاطر تضاد ذهنی و روانی­اش، نفرتی که از معشوقه­اش پیدا کرده است اسباب جنایت را علیه او در خیال خود می­پروراند و این جنایت نه تنها علیه او بلکه تمامی اطرافیانش را نیز شامل می­ شود:
…که چون عشق جای تهی کند، تهیگاه آن را مرگ می ­تواند پر کند یا نفرت؛ و بعضا هر دو با هم. اما چگونه می­توانی نفرتی داشته باشی از زلالی آب چشمه ساری که گوارای تو بود و ستوده­ی تو و چنان چون آیین حیاتی قدیمی که می­ستودیش. نه، من آب را نمی­آلودم؛ من آیین ستایش را به جا می­آوردم در برابر او. کنایه از حیات، خود حیات بودم برای او، ناتاناییل_مها، و اکنون مرگ، مرگ و نفرت آن پاداشی است که او با فراخدستی به من پیشکش کرده است؛ پیشکش و نه پیشنهاد! چه بیرحمانه نابود شدم. (همان. ۳۹)
این جنایاتی که شخص بیمار در ذهنش علیه مطلوب از دست رفته­اش مرتکب می­ شود، می ­تواند نشان­دهنده امیال سادیسمی او باشد. وی از این طریق به­ طور ناخودآگاه احساس لذت می­ کند. ولی چون اعمال در درون ذهنش صورت می­گیرد، این دیگرآزاری از مطلوب از دست رفته­اش به خود وی انتقال داده می­ شود و به خودآزاری منجر می­ شود. شخص روان­رنجور با این افکار به شکنجه­ی خود می ­پردازد و آرام آرام زمینه­ نابودی خود را فراهم می­ کند. «امیال سادیسمی و احساس نفرت وی از مطلوب از دست رفته­اش حالتی معکوس یافته و به شخص خود او رجوع پیدا کرده ­اند» (مولّلی، ۱۳۹۲: ۱۳۱). نمونه ­ای از این جنایت ذهنی را در ذیل مشاهده می­کنیم:
حالا من یک نمونه­ خاص می­خواهم. کوتاه­تر از شمشیر­های سامورایی، ظریف­تر و سبک­تر از­
قمه­های خودمان، با طرح شوشکه­های نظامی بدون نقش و نگار دسته­اش… تمنای نهایی­ام این است که با زهر آبدیده کنید. درست مثل تیغ سلطان مسعود. قطعا نه به آن سنگینی! دیشب تمام شب را قدم زدم و نهایتا فکر کردم آنچه لازم دارم چنین سلاحی است، پس به جست­وجوی شما درآمدم. شما تنها استاد هنرمند باقی مانده از تاریخ ما هستید…. بعد از جنایت همه­اش را دور خواهم انداخت یا تحویل پلیس خواهم داد. نه، نه، تپانچه نه، هیچ دوست ندارم. با شیوه­ کار و تخیل من نمی­خواند. آزموده­ام؛ بسیار آزموده­ام در ذهنم. بخصوص دیشب تا صبح تمرین می­کرده­ام. در واقع بخش اول جنایت را انجام داده­ام. یعنی پشت فرمان نشسته بودم که با زن _ عشق­ام_ یا هر چه شما دلتان می­خواهد اسمش را بگذارید، جر و بحثمان شروع شد… اما در عین حال پیاده اش کردم… او بر اثر عصبانیت به من و اتومبیلم پشت می­ کند… و من هم فرصت دارم عقب بگیرم و با سرعت ممکن گاز بدهم و تا هنوز رویش را برنگردانیده است سپر سنگین اتومبیل را بکوبم به زانوهایش. قطعا او
می­افتد و من فرصت داشتم از روی پاهایش چهار چرخ را بگذرانم و در همان حال که افتاده و به خود می­پیچد، دنده را عوض کنم و یک بار دیگر چهار چرخ را بگذرانم تا تمام استخوان­ و عصب پاها خرد شود. و بعد پیاده بشوم، از مردم کمک بخواهم، او را بیندازم روی صندلی عقب و فریاد بزنم بروید کنار! زنم را باید به بیمارستان ۷۷ برسانم… قصد بدی نداشتم از کاری که انجام داده بودم، فقط نمی­خواستم و نمی­توانستم او را همانجور ببینم که یازده سال بود دیده بودم و ستوده بودم، او سرو تخیل من بود و اگر از چشم من دور شده بود، دیگر نباید سرو باقی بماند… سر شب همه خبردار می­شدند که چنین اتفاقی افتاده است. پس همه­ی کسانی که من تا سر حد مرگ ازشان نفرت داشتم، جمع می­شدند توی اتاق بیمار… چون تمام دور و اطرافش را به درک فرستاده بودم بدون آن­که خون آن­ها را بر زمین ریخته باشم… زیرا یک بار کشتن او کفایت نمی­ کند برای من و کفایت نمی کند برای او که قدر او، که منزلت او بیش از یک تن، بیش از یک آدم. نه؛ او را به تعداد و تعدد تمام لحظاتی که می­گذرانم، که گذرانیده­ام باید بکشم و باز زنده اش کنم، و باز… در مکان­های مختلف و با شیوه ­های گوناگون. (همان.۱۰۱، ۱۰۲، ۱۰۳، ۱۰۴، ۱۰۵)
تمامی آنچه به عنوان نمونه ذکر شد حاکی از جنایتی است که قیس صرفاً در درون ذهن خود انجام می­دهد و چندین صفحه از رمان را شامل می­ شود و خواننده به پریشانی روان شخصیت اصلی رمان پی می­برد، که خلاصه­ای این صفحات ذکر شده است. این جنایات ذهنی همگی برای وی همانند کابوسی هستند که نمی ­تواند به طور ارادی از شر آن­ها خلاص پیدا کند. در اصل نهاد وی که در بخش ناخودآگاه قرار دارد، در پی ارضای اهداف خود می­باشد و دست به چنین جنایانی البته در ذهن می­زند، تا از این طریق، انتقام خود را بگیرد و کسب لذت کند.
این حس متناقض قیس باعث شده است که مدام روان و سامان ذهنش به هم ریخته باشد و از طرفی دیگر دلتنگ دیدار معشوقه­اش نیز باشد: «اینجا آسمان کوتاه و خاکستری است؛ و قیس دلتنگ است، دلتنگ دیدار چهره و رفتار انسانی که تمام ذهن را خواسته- ناخواسته به تسخیر و تصرف خود درآورده است» (همان. ۱۴). حتی مدام ضمیر ناخودآگاهش قیس را به سمت او می­برد: «دل می­خواهد ببیندش، می­بیندش؛ هر وقت اراده کند، هر وقت اراده کرده او را دیده است» (ص۱۴). همین تخیل شخصیت اصلی است که در حال حاضر هم با وجود اینکه لحظه­ای از حرکت باز نمی­ایستد، می تواند معشوقه­اش را هر وقت بخواهد فرابخواند ولی با توجه به شرایطی که دارد او را بدون صورت می­بیند و به نوعی دچار کابوس است:
همین حالا هم حاضر، کنارش نشسته است روی نیمکت سنگی، درست مثل نشستن روی نیمکت سنگی یک پارک در تهران. بر می­گردد و نگاهش می­ کند، خودش است، نشسته روی نیمکت سنگی، اما شگفتا؛ صورت ندارد! نگاهش می­ کند…. اما نه، صورت در سیمایش نیست. همانجور نشسته است… و به فضایی در خلأ – شاید – نگاه می­ کند؛… حالا دیگر باید بیست و هشت – نه ساله باشد. (همان، ۱۵).
حتی در ادامه هم می­گوید که او را بدون صورت می­بیند: «او را خواسته­ام تا بیاید و بنشیند؛ آمده است و نشسته است… اما این بار نه او صورت دارد و نه من صدا؛ و سکوت عمیقا خاکستری است… آنکه باید این سطرها را بخواند که دیگر صورت ندارد تا نگاه داشته باشد، و نگاه ندارد تا بتواند خطوط و کلمات را بخواند»
(همان، ۱۶). علت اینکه صورت ندارد به چه خاطر است؟ چرا قیس این­چنین کابوسی را می­بیند؟ معشوقه­ی قیس به خاطر عملی که با وی انجام داده است شرایط روحی و روانی سختی را برایش به وجود آورده است و قیس که به دلیل حس تنفری به وجود آمده از او، سعی در از یاد بردنش را دارد و ناخوآگاهش به خاطر از سر گذراندن این تجربه­ی دردناک، تلاش می­ کند با سازوکار سرکوب او را و هرچه مربوط به اوست و باعث زنده شدن این تجربه­ی تلخ می­ شود را از سطح آگاهش براند. چرا که به یادآوردنش، خاطرات دردآور دوباره زنده می­شوند و شرایط روحی او را به شدت تحت تأثیر می­گذارد. از طرف دیگر چون هنوز او را دوست دارد، این دوسویگی احساسی باعث شده تا به صورت کامل نتواند وی را از سطح آگاهش براند و عمل فراموشی و سرکوب بطور کامل جامع عمل بپوشاند به این دلیل شخص روان رنجور دچار این کابوس شده است.
شرایطی که شخصیت اصلی رمان در آن به سر می­برد علاوه بر مشکلات ذکر شده که برایش به­وجودآورده است به گونه­ ای است که شخص خواهان این است که تخیلش نابود و ذهنش آسوده شود ولی نمی­تواند، انگار چیزی مانع این می­ شود که او بتواند ذهن خود را از این همه فکر و تخیل و ذهن مشوش راحت کند:
آه… چرا خداوند قدرت تخیل مرا نابود نمی­ کند؟ بر می­گردد تا مثل همیشه در چشم­های نیلو نگاه کند و بگوید… آه چرا خداوند قدرت تخیل مرا نابود نمی­ کند؟! حالا چه کنم با تخیلی که افسون و مسخر انسانی شده است که تو هستی؟! اما او صورت ندارد تا چشم نگاه داشته باشد؟ و قیس چگونه می ­تواند بیندیشد؛ چرا فقط به او می ­تواند بیندیشد؟ (همان، ص۱۸)
علت این که قیس می­خواهد تخیلش نابود شود چیست؟ راوی رمان که دانای کل است علت اینکه قیس می­خواهد تخیلش نابود شود را می­گوید، تخیلی که به گفته­ی وی مایه­ی وجود و هستی­اش است و این را ابتدا با طرح سؤالی بیان می­ کند: «چه اتفاقی باید افتاده باشد در اندیشه­ی او، در وجود او که واداشته شود آرزو کند تخیل و اندیشه – یعنی جان و هستی­اش را – که معنای بودنش را نابود کند؟» (ص۱۸). راوی جوابی به آن می­دهد که خود دلیلی است که می­توان گفت اساس بهم ریختگی ذهن قیس است.
پندار… پندار… پندار. فقط برای این آرزومند نابودی خود می­ شود که نمی ­تواند تاب بیاورد تا حیاتی­ترین زیبایی جلوه­های روح و اندیشه­هایش جای خود را به پلیدترین پندار ممکن بدهد. پندار- پندارهایی که پیش ار از آنکه نابود کننده و ساقط­کننده باشند، بی­تاب کننده و دیوانه
کننده­اند. (همان، ۱۸).
رها شدن شخصیت اصلی رمان توسط معشوقه­اش باعث ضایعه­ی روانی در وی شده است، به­ طوری­که مدام ذهن و روانش مغشوش است و دچار چالش­هایی است که مدام با آنها درگیر است و تخیل او لحظه­ای او را به حال خودش وا نمی­گذارد، چون قیس هنوز در ناخودآگاهش مها را دوست دارد نمی ­تواند از تخیل در مورد او خود را رها کند. یکی از دلایلی که وی می­خواهد تخیلش نابود شود همین مورد است. قیس که
نمی­خواهد عشقش که یکی از زیبایی­های زندگیش بوده، به بدترین پندار در ذهنش تبدیل شود ولی افسوس که نمی­تواند. آنچه بر ذهن شخصیت اصلی جاری می­ شود به طرز وحشتناکی رنج­آور است، تا جایی­که می­خواهد به هر صورتی از شر همه­ی آن­ها رهایی پیدا کند. ذهنش به خاطر شرایط آشفته­ای که دارد با تخیلات و پندارهایی که می­سازد، به این سمت وی را سوق می­دهد که تصویری بد و ناخوشایند از معشوقه­اش بسازد، ولی به­صورت آگاهانه شخصیت رمان نمی­خواهد که تصورات زیبایی که از معشوقه­اش داشته­ است تبدیل به تصورات بد و منفی شود. به نوعی اینجا هم با تضاد فکری قیس مواجه می­شویم و به نوعی دوسویگی احساسی وی را نسبت به معشوقه­اش بیشتر آشکار می­ کند. اما این تنش فکری و اینکه او به­صورت ارادی خواهان نابود شدن تخیلش است خارج از اراده اوست. شخصیت اصلی رمان افسرده و انزواطلب از این سو به آن سو می­رود چرا که ساحت­های ذهن او دچار تعارض­هایی است که قابل حل برای خود [۳۴]نیست. چالش­های ذهنی پیش روی قیس، وی را دچار اضطراب کرده است، چراکه نمی ­تواند دریافت درستی از خود داشته باشد و مشوش و متزلزل است، عدم اعتماد به نفس و سردرگمی وی باعث شده حالتی انزوا به خود بگیرد و نتواند با دیگران ارتباطی برقرار کند و فقط در ذهن خود آنچه را بر وی گذشته است مرور کند و حرف­هایی را با خود بازگو کند. در ذهن او نهاد[۳۵] با فراخود[۳۶] درگیر است و تعاملی بین این دو توسط خود برقرار نمی­ شود. به بطورکلی­ دو وجه آگاه و ناخودآگاه وی دچار تعارضی شدید است و تا زمانی که این تعارض حل نشود نمی ­تواند به زندگی عادی خود برگردد.
قیس که سراسر عشق بود الان تبدیل به نفرتی شده است، ولی انگار ناخودآگاه او حاضر نیست این را بپذیرد که معشوقه­اش وی را رها کرده است و می­خواهد آنچه که در واقعیت اتفاق افتاده است، منکر شود و مها را تبرئه کند از کاری که در حق او کرده است:
اکنون چه نفرتی! چگونه از پس این نفرت ناشناخته برآید این جان مه در همه حال جز با عشق و مهر دستادست نبوده است؟ تاوان این تغییر… مسخ شدن… چرا چنین خوار و نابود باید؟ آیا چنین است تا به قیس حالی شود که ضعیف­ترین زاویه­ی وجودش همانا نیرومند­ترین وجه وجودش بوده است؟! تو که نمی­خواستی به من گفته باشی: من توانستم آن را در هم بشکنم و شکاندم! نه، نمی­خواست باور کند او چنین معنایی را خواسته به مرد بفهماند؟! (همان، ۲۰).

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

گفتاردوم: هم­هویتی[۳۷]

 

یکی دیگر از مواردی که در افراد روان­رنجور و دچار ضایعه­ی روانی می ­تواند اتفاق بیوفتد، هم­هویتی است. هم­هویتی با توجه به شخص بیمار دلایل متفاوتی می ­تواند داشته باشد و باید با توجه به وضعیت شخص دلایل آن کشف شود. این عنصر یکی از مواردی است که در روانکاوی کاربرد دارد و به گونه­ ای است که در آن شخص روان­رنجور چه به لحاظ ظاهری و چه به لحاظ درونی و رفتاری خود را با برخی اشخاص یکی می­داند و آنها را انگار دیگری خود می­بیند. شخصیت روان­رنجور رمان سلوک بارها خود را در افراد مختلف می­بیند و در طول رمان چندین بار نمودی از رفتار ها و خصوصیات خود را هم به لحاظ ظاهر و هم درونی در دیگران مشاهده می­ کند. این احساس هم­هویتی چندین بار و با افراد مختلف در رمان تکرار می­ شود. اولین مورد این جا به ­جایی هویت شخصیت اصلی در دیگری، در آغاز رمان اتفاق می­افتد و در سرتاسر رمان جریان دارد و آن هم­هویتی با شخصی است که خود وی در ذهنش می­سازد. ولی هر چه تلاش می­ کند نمی ­تواند او را بشناسد هر چند برایش آشناست.
همچنین او باید قوز کرده باشد_ به یقین نمی ­تواند بگوید او قوز درآورده است_ اما می ­تواند احساس کند که او قوز درآورده است؛ که دست­ها را فرو برده توی جیب­ها، پنجه­هایش را مشت کرده و عصب­هایش منقبض­اند. و قیس می ­تواند گمان کند که پیش از این، در چنین لحظاتی آرواره­های خودش هم فشرده می­شده ­اند و ریزچین­های دور کاسه­ی چشم­هایش چنان عمیق که آشکارا به دید در می­آمده باشند. پس او می­باید رنگ پریده­تر هم شده باشد؛ رنگ پریده­تر از همیشه. به این ترتیب آن مرد باید شخص خودش باشد. (همان، ۷)
مردی که وی می­بیند و سعی در شناختنش را دارد در اصل دیگری وی است که حرف­های درونش را بر روی ورق­هایی که بر جا می­گذارد، بازگو می­ کند. این شخص در اصل ساخته­ ذهن خود قیس است. قیس شخصیتی ذهنی را می­سازد و با وی احساس هم­هویتی می­ کند و هر چه بیشتر خودش را با وی یکسان
می­بیند. «بله، قیس دارد به منش او نزدیک­تر می­ شود. چه بسا در ذهنش دارد چنین شخصیتی را می­سازد که در مسیر تجربه­های زندگی­اش وجودی حقیقی بوده است» (همان، ۷). نوشته­هایی که آن مرد برایش بر جا گذاشته است نوشته­های خود قیس هستند و این نشان­دهنده این است که آن مرد دقیقا دیگری قیس است:
گنگ نیستم، اما گنگ هم هستم. نه آنکه هیچ کس زبان تو را نفهمد، می­فهمد. اما زبان راز، زبان راز را چه کسی می­فهمد؟ آخر راز که سخن ندارد، چه بیانی؟…. اینجا بعد از این گویه ­های با خود که مرد مکتوب کرده است، درنگی حس می­ شود. تاملی. زان پس از خود پرسیده است: تو اینجا چه
می­کنی؟ چگونه و چرا به این سوی دنیا پرت شده­ای و چه می­جویی؟(همان، ۳۸)
این حرف­ها، گفت­وگوهای درونی قیس است و اوست که از زبان مردی که برای خود ساخته است سخن می­گوید. حتی در ادامه با توصیفاتی که از او می­ کند انگار خود قیس است. آن مرد با آن بارانی و طرز حالتی که دارد درست همانند شخصیت اصلی رمان است که تنها در خیابان­های یک شهر اروپایی سیر می­ کند. امّا سؤال اساسی این است که اصلا چرا ذهن قیس باید چنین شخصی را بسازد؟ علت این تخیل یا حتی به نوعی توهم این است که قیس در وضعیت فعلی که دارد پیری و خمودگی خود را احساس می­ کند. پیری و پیرشدن به نوعی موضوعی است که بر کل فضای رمان احاطه دارد و همین باعث می­ شود تجسمی از خود که در نظرش شخصی پیر و قوز کرده و سرگردان است، در تصورش بسازد. ذهن پر آشوب قیس باعث می­ شود که او فضایی مبهم و سایه­وار را متناسب با شرایطش به وجود بیاورد و حتی مردی را در ذهنش به وجود بیاورد و با او احساس هم­هویتی بکند: «به آن مرد نگاه می­کنم که نشسته است تنها روی نیمکت سنگی و می­بینم که دفتر و قلم از جیب بارانی­اش در آورده است و دارد می­نویسد. همان جور قوزکرده و پای چپ روی پای راست؛ درست مثل پدر…» (همان، ۱۶). حتی مشاهده می­کنیم که در اینجا آن مرد ساخته­ ذهنش را که در اصل خود اوست مانند پدرش می­داند و در اصل با پدر خود هم بارها در خلال حرف­هایش این احساس هم­هویتی را دارد.
اما… چه زبان تلخ، خسته و زهرآگینی دارد آن مرد بارانی خاکستری و محو شده در مه گورستان قدیمی غریب در این ورق کهنه­های به جا گذاشته از خود… و رفت آن مردی که شبیه پدر بود… اکنون هم مایلم تمثیل پدرم را در آن مرد بارانی_ خاکستری بجویم و بیابم. (همان، ۸۷و۸۸)
علت این هم­هویتی با پدر چیست؟ چرا شخصیت اصلی رمان مدام پدرش را به یاد می­آورد؟ هم­هویتی با هر شخصی و در هر دوره­ای ناشی از شرایطی است که فرد در آن دوره از سر می­گذراند و دلایل آن را در شرایط خاص فرد باید جست. این احساس هم­هویتی با پدر به چند دلیل است. یکی از این موارد، احترامی است که قیس برای پدرش قائل بوده است. پدرش همیشه در ذهن او از جایگاه خیلی بزرگی برخوردار بوده­ است و به نوعی تأثیر فراوانی در زندگی­اش از وی گرفته است: «اما چنان که قیس شیفته­ی پدر بود حتی وقتی بر او خشم می­گرفت یا…» (همان، ۷۳). یا «من همیشه شیفته­ی پدرم بوده­ام و هستم» (همان، ۸۸). مورد دیگری که این هم­هویتی با پدرش را بیشتر تصدیق می­ کند شرایطی است که شخصیت اصلی رمان به آن گرفتار شده است. قیس که شخصیتش میان گذشته و حال و آینده انشقاق یافته است، به دنبال تعریفی از هویتش به هر طریقی می­باشد. پدرش که بخشی از گذشته­ی اوست و می­ شود گفت نمادی از سنت است همیشه جایگاه بزرگی در ذهن او داشته است و پاره­ای از شخصیت و هویتش را شکل داده است. «آری دوست دارم با وهم پدرم زندگی کنم، یا درست­تر اینکه وهم او با من هست همیشه و می­توانم بگویم که آن انسان تکیده درپی و استخوان، جاری است در لحظه لحظه بودگاری من که می­توان نام زیستن برآن نهاد و نه لزوما عنوان زندگی کردن» (همان، ۸۸). دلیل دیگر این هم­هویتی با پدر به خاطر شرایط بد روانی وی باید دانست. قیس روان­رنجور به خاطر روان از هم گسیخته­اش احساس ضعف و زبونی و پیری می­ کند و این موارد وی را به یاد پدرش می­اندازد و احساس نزدیکی و هم­هویتی با پدرش می­ کند: «احساس می­کنم عصایی به دست دارم. این همان عصای پایانه­ی زندگی پدر است که آخرین بار در اتوبوس خط ولایت جا مانده بود… پس بدیهی است که ندانند کسان که من و پیر مرد هرگز یکدیگر را تنها نمی­گذاریم» (همان، ۱۵۵). این موارد باعث شده که خواننده در جای جای رمان به گفت­وگوهای درونی قیس و همچنین تداعی­هایی در مورد پدرش برخورد کند. مورد دیگر که وجود دارد هم­هویتی قیس با شخصیت رمان بوف کور است که بارها خود را شبیه او می­داند و شرایط و وضعیتش همان شرایط راوی بوف کور است. «من که جنازه­ی خود را در بارانی و این چمدان لعنتی دارم دنبال خود می­کشم و با این شال گردن دراز شاید بیننده ای-احتمالا آشنا- را به یاد کالسکه ران آن نعش­کش خنزر پنزری بیندازد» (همان، ۶۰). حتی حلت قوز کردن وی شکل و شمایلی شبیه آن مرد گوژپشت داستان صادق هدایت را دارد. جا به ­جایی هویت شخصیت اصلی، یکی از مواردی است که در سرتاسر رمان دیده می­ شود و محدود به موارد ذکر شده نیست. راوی دانای کل این موضوع را بر زبان می­آورد: «فقط حس می­ کند وجودی تکه­تکه است که هر تکه­ی آن را ممکن است در گذرگاهی گم کرده باشد، یا بعد از این در ایستگاهی زیر زمینی جا بگذارد. شاید همین حالا هم چیزی از خود را در کنار همین پیاده رو دارد گم می­ کند و خود متوجه نیست» (همان، ۷۴). حتی قیس زمانی که از نویسنده­ی بوف­کور یعنی صادق هدایت سخن می­گوید، توصیفی که از او می­دهد مشابه وضعیت خودش است.
نابود شده­ای تو، یا اینکه داری نابود می­شوی اندک­اندک… پوش و پوش شده­ای… در این شهر رودخانه­ی شهیری هست، همان که چون برود مالامال، شاید دو سه روز دگر برسد به آن شهر پیر شهره به زیباترین شهر جهان؛ رود و آب مالامالی که یک بار صادق هدایت را وسوسه کرد و ناگاه بال­های بارانی خاکستری­اش به دوبال پرنده­ی مهاجر مانند شد در لحظه­ای که آغوش می­کشید به پرواز در سینه­مال آب­های همان رود. (همان. ۷۰)
شخصیت دیگری که قیس در ذهنش از او هم یاد می­ کند، شخصی است به نام سنمار، که پدر معشوقه است. راوی وقتی از دریچه­ی ذهن قیس از این شخص سخن می­گوید خواننده را به نوعی با وضعیت سنمار که مشابه است با وضعیت قیس، آشنا می­ کند. و حتی جایگاه او را را در ذهن قیس نشان می­دهد.
پس می­توان تصور کرد آن مرد قدیمی_ سنمار _ گوشه گرفته است و آن بالا، برای خودش تنها زندگی می­ کند. چنان جنم­هایی را می­شناسد قیس و می ­تواند در تخیل خود بسازدشان. جوانی را با تخیل قهرمانانه­ی آن­ها گذرانیده است؛ … مردانی که خلاصه می­شوند در کار و باور، بی­هیچ تردید در گام برداشتن­های­شان همچنان که نگاه به خاک کف کوچه از میان کودکان رها در بازی­هایشان گذر می­کردند و هیچ بد به دل نمی­آوردند در آتیه­ی خوشبخت آن کودکان. امید، کار و باور. (همان. ۵۶)
و این مرد هم به سرنوشتی همانند قیس دچار شده بود. «مردی که خود را در خانه­اش غریب می­بیند. خانه­ای که خودش آن را ساخته، آن هم نه یک­جا و یک باره، بلکه به تدریج، خشت با خشت آن را می­شناسد و این وهم نیست که در چنان حالتی آدمی لحظه لحظه­ی عمرش را در اجزاء کاری که انجام می­دهد، به امانت می­گذارد» (همان.۶۴). این توصیفی که راوی از سنمار می­هد هم به گونه­ ای همانند توصیفی است که از آن پیرمرد قوز کرده در خیال قیس می­دهد.
بسته، انسان بسته، مرد، مرد شرقی؛ انسانی که بیشتر با خود سخن می­گوید اگر از میانگین معرفتی برخوردار باشد. او کمتر اظهار می­ کند. مرد کمتر امکان اظهار داشته است. او با چه کسی می­توانسته سخن بگوید که نگفته است و به جایش تکه­تکه­هایی از وجودش را جا گذاشته است روی ورق­های کاهی این دفتر قدیمی. (همان. ۶۶)
سنمار هم شخصی بود که همانند قیس تنها و در سکوت مطلق بود و کسی از درون ذهنش خبر نداشت. چه بسا همانند قیس درونی متلاطم و پرتنشی داشته است. ذهن قیس میان این اشخاص در حال گردش است. گاهی با تداعی­هایی به یاد پدرش می­افتد و بعد به سراغ سنمار می­رود و ذهنش ناگهان او را به سمت پیرمردی که در خیالش گذشته می­برد و ناگهان خودش را در وضعیتی بسیار معلق و منزوی در خیابان­های یک شهر اروپایی پیدا می­ کند. در کل، رمان، حالتی دایره­وار دارد و در اصل این ذهن قیس است که اینگونه است و از یک مبدا شروع می­ شود و بعد تداعی­ها و بازسازی تکه­ای از گذشته دوباره به نقطه­ی آغاز خود بر می­گردد.
راوی این حالت و حس قیس را ریزش نامیده است: «شاید جرات و جسارت فوق العاده­ای لازم باشد تا شخص بتواند نام حقیقی احوال خود را بیابد و آن را بر زبان بیاورد؛ اما قیس جرات و جسارت چنین احوالی را که در خود یافته است ریزش می­نامد»(همان، ۷۴). چرا قیس خود را دچار ریزش می­بیند؟ و اینکه چرا شخصیت اصلی رمان در طول رمان با افراد مختلف احساس هم­هویتی می­ کند؟ حالاتی که راوی بیان می­ کند جنبه­ استعاری دارد که در مورد قیس به کار می­برد. قیس که با از سرگذراندن تجربیات دردناک، دچار روان­رنجوری شده است و به نوعی دچار بی­هویتی گشته و تعریف کامل و منسجمی از شخصیت خود ندارد. به دلیل شرایط روانی که برای او به وجود آمده است شخصیتش دچار چند پارگی شده است. این تضادهای بین ساحت­های ذهن قیس و چند­پارگی شخصیتی وی باعث گشته وی نتواند خود را به عنوان یک شخصیت مستقل تعریف کند و حالات و رفتار خود را مدام در دیگران می­بیند. نتیجه­ای که می­توان از هم­هویتی در سلوک به دست آورد این است که ما یک شخص بیشتر در رمان نداریم و تنها شخصیت اصلی رمان قیس است و اشخاص دیگری که قیس می­سازد در اصل خود او هستند که به دلایلی که در بالا گفته شد، وی با آنها احساس هم­هویتی می­ کند.
قیس که از حصار ذهن خود نمی ­تواند رها پیدا کند، هر چیزی که در سر راه او قرار می­گیرد به نوعی او را به گذشته روانه می­ کند که گاه ممکن است لحظات بد وی را به یاد بیاورد و گاه لحظات خوش وی را، همین باعث شده است که وی میان زمان­های گذشته و حال و آینده معلق باشد و به نوعی فاصله­ی مشخصی بین زمان­ها وجود نداشته باشد، روان قیس آنچه را که در عالم واقع برایش ناگوار بوده و سرکوب شده و در ضمیر ناخودآگاه وی انباشته شده است هر لحظه با تداعی­هایی باعث زنده شدن آن­ها می­ شود و این یادآوری موارد سرکوب شده باعث آزار و اذیت وی می­ شود.
مغزم… آه، مغزم. باید بنشینم. باید بنشینم. مغزم در تمام وجودم جاری است، و تمام وجودم
بی­اندازه خسته است. خستگی مرگ چقدر مرگ انباشته شده است در این شیارهای مغز؛ چقدر! و من چگونه بتوانم همه­شان، جزء به جزءشان را توضیح بدهم؟ تداعی… تداعی به ستوه می­آوردم و
دیوانه­ام می کند. (همان، ۳۵)
تجربه­ی دردناکی که شخصیت اصلی رمان از سر گذرانده است باعث انزوای وی گشته و به نوعی او را دچار بیگانگی از آدم­ها و به طورکلی از زندگی کرده است. شکست خوردن قیس در یک رابطه­ عمیق عاطفی باعث شده است تا او نتواند شخص دیگری را جایگزین معشوقه­اش کند. این تجربه­ی روانی که قیس را در فاصله­ی معین عاطفی نگه می دارد و نمی­گذارد تا رابطه­ عمیق­تری با اشخاص دیگر برقرار کند به نوعی از شخص محافظت می­ کند. قیس که قبلا از رابطه­ عمیق عاطفی تجربه­ی خوبی نداشته و توسط معشوقه­اش وانهاده شده است به نوعی برای محافظت از خود و تکرار نشدن خاطره­ی تلخ گذشته، فاصله­ی خود را با دیگران حفظ می­ کند و اعتمادش را کامل از دست داده است و نمی ­تواند کسی را جایگزین رابطه­ قبلی خود کند. این هراس از الفت با دیگران، نوعی از تجربه­ی روانی است که مانند یک سازوکار دفاعی عمل می­ کند.
… پس چرا من نتوانستم، چرا من نتوانستم جایگزین کنم، چرا؟… سهل است که حتی توان تصورش را هم نداشته و ندارم. آدم­ها، زن­ها را نمی­بینم، یا اگر می­بینم، فقط جسم می­بینم، جسم­هایی که در چشم من و از نگاه من فاقد روح، فاقد آن روحی هستند که من شناخته­ام….. به هر حال احساس دقیقم از خودم این است که نسبت به همه کس و اصولا نسبت به کم و کیف زندگی بیگانه شده­ام…. آدم­ها را موجوداتی می­بینم که می­خورند و می­خورند و می­خورند تا فردای روز با خرسندی تمام بروند خود را…». (همان، ۲۵)
قیس مدام در برگه ­هایی که آن مرد برایش به جا گذاشته است می­کاود. او در اصل با این کار به صورت ناخودآگاه گذشته­ی خود را می­کاود. «واپس­روی به گذشته در اصل نوعی سازوکار دفاعی است زیرا فرصتی برای وارونه­سازی فعال، پذیرش و نفوذ در تجربه­ها و عواطف سرکوب شده فراهم می­آورد چون ما فقط زمانی قادر به تعدیل عواقب یک آسیب هستیم که تجربه­ی آسیب­رسان را مجددا پشت سر­­ بگذاریم. (تایسن، ۱۳۸۷: ۴۴و۴۵).
من که هستم و چه هستم؟ مغزم… مغزم… کنجکاوی بیمارگونه­ مغز برآنش می­دارد تا در آن دفتر کاهی بکاود، بکاود، بکاود. چنانکه انسانی دچار مالیخولیا در کنکاش گوری به جستجوی جنازه­ی خود؛ به جست­و­جوی تشخیص جنازه­ی خود و فهم و یقین این که با کدام ضربه و چگونه از پای درآمده است… هم حس هولناک تیغه­ی یک خنجر را، هم کوشش و تقلای مردی مالیخولیایی را در لابلای اوراق فرسوده­ی این دفتر، همچون شکافتن گور خود، نبش قبر..». (دولت آبادی، ۱۳۸۹: ۳۷)

Add a Comment

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *