تحلیل محتوایی مجموعه اشعار جلال بقایی نایینی- قسمت ۴۸

خمیده ای و فرو رفته جا به جا شکمت به راستی کـه کژی ناپسند و نازیبــاست…
جواب داد بــه جای شنــاختن خود را به خلق طعنــه زدن نامنــاسب و بیجاست
ندانی این کــه مرا تـربیت نکرده کسی
همان طبیعت خویشم به جاست بی کم و کاست…
اگر ز فایــده ی تــربیـت نــه ای آگاه برو بپرس از آن کس که قـامتت پیـراست
دلیل صحّت قـول و گـواه گفتـه ی من تـراز و شمشـه و شاقول و تیشه ی بناست
بقایی مانند هر فرزانه ای از مطلق اندیشی و مطلق گــرایی پرهیز دارد و نسبی بودن دانش بشری را در جای جای دیـوان خود متذکّـر شده است.وی عیب و نقص را جزئی از نظام آفرینش می داند .هرگز مادیّت را مایه ی بزرگی و افتخار نمی داند.به نظر او همان طـور که کلاه گیس نمی توانـد سبب زیبایی فطـری شخص کچل شـود،ثروت و مادیّـات هم نمی توانند سبب بزرگی کسی شوند.( عیب پوشی.ص.۵۶)
چه بهره می برد از مال خود که از پستی نه می خورانـد نه می خورد نه می نوشد
جواب داد بزرگی بـه عاریت خـواهــد کچل به زیـر کله گیس ،عیـب می پوشد
بقایی با خرافات و کوتاه فکری مخالف است.در دنیای خود ،خالق جهان را بی هیچ شائبه و واسطه ای می پرستـد.نمونه ای از کج فهمی های خرافی در قطعات« ابلهی» (ص۱۰۶)، «تلقین مرده» (ص۳۳) و «فریب شیطان »(ص۷۴)بیان شده است.
اهمیّت دادن به علم و کتـاب و مطالعه و بیشتر دانستن در اشعـار بقایی جایگاه خاصّـی دارد.به عنوان نمونه :قطعـات حلال مشکلات (۵۴) ،کتـاب(۴۷) ،غالب و مغلوب (۶۱) ،خویش و بیگانه (۴۰) و مخلوق اشرف(۵۰) .
۴-۲-۳- مضـامین فلسفی:
قسمتی از اشعار بقایی را مضامین فلسفی تشکیل می دهد. ماننـد قصیده ی «آثار جنون» و «راز خلقت» و «گره» .وی مبـاحث پیچیده را با کلمات سنجیده و بیان شیوا طوری بـازگو می کند که باعث التـذاذ خاطر و تحیّر خواننـده می شود. این منظومـه ها آن چنان شیرین و شیوا سروده شده که از هربار خـواندن آن ،حلاوت تازه ای نصیب ذوق سلیم می شود.
شاعر این نکته را متذکر می شود که بشر تنها مقدمات راز هستی را می داند و دانش او در این زمینه بسیار ناقص است. (دیوان.۵۱)
رفتم شبی به خــدمت دانشوری بـزرگ تا بخشدم ز لجّه ی حیرت مگر نجات
گفتم که در مبــادی خلقت اگرچــه من دانم که پـای فکر بود لنگ و عقل،مات
نسبت به کاینات،بشر را چه ارزش است گفت آن قــدر کــه داند ایجاد کاینات
گفتم کـه در حقیقت هیچ است دانشـش گفتا کـه هیچ نیست مگر در مقدّمــات
گفتم که راز خلقـت از کس شنیـده ای گفتــا بلی ولیک همه حدس و ترّهات
گفتم مگر که انسان بالطبع جاهل است؟ گفتا که از صفات توان برد پی به ذات
این هستی پیچیده و پر راز خلقت ،هرگز به طـور کامل قابل کشف نیست.شگفتی آن در این است که از دل حلّ هر معمـایی که به دست دانش گشوده می شود،هزاران معمای ناگشوده و تازه سر بـر می آورد.هرقدر که بشر در چیستی و چگونگی پیدایش دنیا و پی بردن به ماهیّت گرداننـده ی این نظام خلقت،تفکر کند و درپی گره گشایی از سؤال های بی پایـان فلسفـه ی حیات باشـد،باز خـود را درمـانده و عاجزتر از گذشتـه می بیند و می گوید: (دیوان.۳۴ )
جهـان چه بـود نـدانیم و از کجــا آمـد در آن حیات و تحرک چگونه پیدا شد؟
اگـر طبیعت نـادانــش در وجـود آورد عیـان چگونـه ز نادان ،وجود دانا شد؟
چرا عقـول بشـر زین کلاف سـردرگم دچار این همـه تردیــدها ،چراها شد؟
شگفتی است و گره در گره امور جهان کز آن هــزار گــره زاد اگر یکی واشد
شاید جواب های زیادی به سؤال های فلسفی داده شده است اما آن چـه مقرون به صواب است هیچ یا بسیار اندک است و همـه در پرده ی ابهـام هستند.تنهـا طریقی که می تـواند سبب آرامش یافتن انسان از اضطراب این سؤال های بی پاسخ باشد،اعتقاد و ایمان قلبی به ذات لایزال الهی است.
عجب که راه نیابد به کوره راهی هم کسی که منکر ذات خدای یکتا شد
شاعر در قطعـه ی “داناتـرین خلق “(دیوان:۱۳۴) می گوید کسی که در قبــال دانش نسبی خود بخواهد حلّال تمـام مشکلات و جوابگوی سؤال های بی پاسخ فلسفی باشد،یقیناً بـه این مهم هرگز دست نخواهد یافت.
بشـر بـا آن همــه دانــایی خـویش کجــا اسـرار جسم و جـان شناسد؟
چه کس داند جهان چون گشته پیدا چـه کس انــدازه ی کیهـان شناسد؟
چه کس مــاهیّت و جنس عنـاصر ز روی مـــدرک و ایقــان شنــاسد
چه کس داند که اسرار ازل چیست ابــد را کی سـر و سامــان شناسد؟
سؤال های بی شماری است کـه کسی قـدرت جوابگویی آن ها را ندارد.به نظر شاعرکسی که در برابر این سؤال هــای پیچیده و بی انتهـای فلسفه ی حیات،اظهـار عجز نمایــد،او داناترین خلق است.
من ایـن یک اصل را دانـم مسلّم کــه آن را فکر هــر انسان شناسـد بــود دانــاترین خلــق آن کـس که افـزون خویش را نـادان شناسد
یکی از علل مطرح شدن سـؤال های فلسفی در ذهن شاعر شاید این باشد که دنیای مادی بیش از حد از عوامل معنوی تهی شـده و خلأ محسوسی را در دنیا احساس می کنـد.به همین دلیل در پی یـافتن سرچشمه ی معنویّت برآمده است.بقایی سؤال های زیادی را در مورد فلسفه ی حیات،هستی و نیستی و علت به وجود آمدن جهان مطرح می کند و خود را بی نهایت عاجز از یافتن پاسخ آن ها می داند. (دیوان.۱۳۱)
از آن راز آن که آگاهم کند کیست؟ که مرگ و زندگی انگیزه اش چیست ؟
اگر باید شـدن بایـد چـرا زیست؟ نه یکسان هست فرق هست با نیست؟
نه بین آن دو حدّ فاصلی هست
چه کابوسی است وحشت زا بقایی چــه می جویی از این سـودا بقـایی؟
بقــایی نیسـت در دنیــا بقــایـی ببــر زیــ
ن فکر وحشــت زا بقــایی

حتما بخوانید :
منابع مقالات علمی :رابطه بین ادراک از عدالت سازمانی و رفتار شهروندی سازمانی با توجه ...