فایل دانشگاهی – بررسی تطبیقی جایگاه عقل و عشق در نظام فلسفی افلاطون و سهروردی- قسمت …

آنهاست (خلیلی، ۱۳۸۲: ۳۵-۳۴).
سهرودی، عشق را بندهی خانه زادی میشمارد که در شهرستان ازل پرورده شده و شحنگی دو عالم، بدو ارزانی گشته است. همهی موجودات عالم از آدم خاکی تا ملکوتیان مجرد، به حکم عشق فطری در حرکت و جریانند و اساس آفرینش، بر عشق حقیقی استوار است و این شوق به لقای حق است که نیروی جاذبهی جهان و مبدأ شور و شررهای آفرینش و جاری در تمام موجودات است که اگر نبود، هستی مضمحل میگشت (حقیقت، ۱۳۷۸: ۲۶۹-۲۷۰).
به اعتقاد سهروردی عالم هستی با عشق و محبت و حزن و رنج توأم است و همین شور عشق است که عالم را به حرکت وا میدارد و این مطلب را در مونس العشاق بدین صورت بیان میکند: عشق شیفتهی حسن است و نظر از او نمیتواند بردارد و همواره ملازم خدمت اوست. از دیدن تبسم حسن، شوری به جان عشق میافتد، مضطرب میشود و این شور، عشق را به حرکت وا میدارد. حزن در وی میآویزد و آسمان و زمین به وجود میآیند.
بنابراین عشق از نظر سهروردی، نخستین چیزی نیست که آفریده میشود. نخستین مخلوق، گوهری تابناک به نام عقل است. عشق و حسن و حزن یا مهر و نیکویی و اندوه، سه صفت و عرض برای گوهر عقلند. او حزن را ملازم عشق میداند و رسیدن به حسن را جز از طریق عشق ممکن نمیداند. سالک طریق باید ابتدا از وادی معرفت و بعد محبت بگذرد و گاو نفس را در پیشگاه عشق قربانی کند تا به آب حیات عشق برسد و از آن جرعهای بر گیرد. غایت این عشق تشبه به خدا و فنا در اوست.

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت azarim.ir مراجعه نمایید.

۴-۲- بررسی جایگاه عقل در نظام فلسفی سهروردی

۴-۲-۱- حکمت اشراق فلسفه است یا عرفان؟

شیخ اشراق، یکی از مهمترین متفکران مسلمان است که برخلاف سنت فلسفی پیش از خود، بر شهود و مکاشفات تأکید نمود. بر همین اساس وی مدعی است که آثار فلسفی او بر اساس دو مشرب نگارش یافتهاند: آثاری که بر اساس مشرب مشأیی است و آثاری که مشرب اشراقی دارند. سهروردی نیز علیرغم روش اشراقی خود- که از آن به «حکمت بحثی، ذوقی» تعبیر میکند- عقل را به عنوان مقدمهای برای ورود به حکمت اشراقی میداند.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که با وجود استدلال و تعقل در آن، حکمت اشراق نوعی فلسفه است یا با وجود روش شهودی، نوعی عرفان؟ در بحث از تفاوت فلسفه و عرفان، باید به جوهرهی فلسفه پرداخت تا معلوم شود که آیا حکمت اشراق واجد آن است تا فلسفه محسوب شود یا نه. در میان مکتبها و نحلههای مختلف فلسفی آنچه هویت فلسفه محسوب میشود، شیوه و روش آن است که متمرکز بر استدلال عقلی است، برخلاف کلام که ملتزم به وحی است.
روش فلسفه، روش استدلالی و بکارگیری برهان عقلی است (طباطبایی، ۱۳۷۸، ج۱: ۱۸). حال اگر فقط به استدلال عقلی و برهانی اکتفا کنیم این فلسفه، فلسفهی مشاء خواهد بود اما اگر شهود و کشف را هم در فرایند کشف واقعیت دخیل بدانیم، فلسفهی اشراقی و گرایشهای مشابه آن خواهد بود. برخلاف عرفان که استدلال و عقل را برای کشف واقعیت بکار نمیبرند.
بنابراین یکی از وجوه تمایز فلسفه از عرفان تمایز آنها بر اساس روش است که توجه به استدلال و برهان است. به عبارت دیگر، عرفان نه در مقام کشف (ثبوت) به عقل ارزش میدهد و نه در مقام داوری و اثبات. این در حالی است که یک اصل از حکمت اشراق که در مقام ثبوت تقدم و اولویت دارد، شهود است و اصلی دیگر که در مقام اثبات تقدم دارد، عقل است چون معیار نهایی برهان عقلی است: «فالمعیار هو البرهان» (سهروردی، ۱۳۷۲، ج۱: ۱۲۱).
سهروردی به دلیل توانایی در همین جنبه است که مقام حکمت خود را برتر از عرفان
میداند. بنابراین میتوان گفت که مشرب اشراقی نوعی فلسفه است که در آن عناصری از عرفان و فلسفه یافت میشود از اینرو، برخی آن را فلسفهی عرفانی اطلاق کردهاند (رضایی، ۱۳۸۶: ۲۸).
حال این پرسش مطرح است که جایگاه عقل در حکمت اشراق و فلسفهی سهروردی کجاست و چه اهمیتی برای آن متصور است.

۴-۲-۲- اهمیت عقل نزد شیخ اشراق

سهروردی در مقاطع گوناگون از کتب خویش، اهمیت استدلال و عقل را مطرح کرده است. در حکمهالاشراق، عالیترین و برترین مقام حکمت را از آن کسی میداند که هم در تألّه و ذوق و هم در استدلال در حد کمال باشد (نصر،۱۳۷۱: ۱۲).
سهروردی در سلوک اشراقی خویش و تحقق فلسفهی اشراق دو گام برداشته است که یکی شهود است و دیگری استدلال و خود را بینیاز از هیچ کدام نمیدانسته است.
به نظر میرسد عقل برای شیخ از جهات متعددی اهمیت پیدا میکند که بدین ترتیب است: نخست آنکه شرط ورود به حکمهالاشراق است چون فلسفهی اشراق دارای جنبهی استدلالی است. دوم اینکه مهارت عقلانی و تیزی عقل، تفسیر شهودات عرفانی را آسان میکند. سوم اینکه برهانی ساختن شهودها، بواسطهی عقل حاصل میشود و چهارم آنکه مقام تعلیم همگانی در سایهی عقل امکانپذیر است (یزدانپناه، ۱۳۸۹، ج۲: ۱۰۳).
عقل نزد شیخ اشراق اولین مخلوق بارى تعالى و سر سلسلهی عالم ممکنات است. قول به وجود این موجود و بحث از آن، در اکثر فلسفه‏هاى ماورایى از مهمترین مباحث است، زیرا هستى عالم را از طریق قول به وجود عقل تبیین و توجیه مى‏نمایند (غفاری، ۱۳۸۱: ۲۵۷) و اختلاف فلاسفه، تنها در تسمیه و تعداد آنهاست. در فلسفهی مشاء، این نوع موجودات متعالی را همان «عقل» مى‏نامند و تعداد آنها را در ده عقل منحصر مى‏دانند. در جهانبینى اشراق، چون اساس عالم هستى نور است، به آنها «نور» یا عقول نورى مى‏گویند و آنها را به دو سلسله طولى و عرضى تقسیم مى‏کنند و معتقدند که این انوار (عقول) اگر چه از نظر عدد متناهى‏اند، تعداد آنها بسیار فراوان است و داراى مراتب متفاوتى هستند که هر مرتبه نسبت به مافوق خود منفعل و مطیع و عاشق است و نسبت به سافل از خود قاهر. در اصطلاح ادیان و عرفان آنها را ملائکه و فرشته مى‏نامند. در دین زردشت، آنها را به عنوان امشاسپندان، ایزدان و فروهرها مى‏شناسند (همان، ۲۵۸).
در هر حال، آنچه در اینجا مورد نظر است، شناخت دیدگاه شیخ اشراق در مورد عقل و بررسی جایگاه آن در نظام فلسفی او و کیفیت اثبات وجود آن است.
اثبات وجود عقل یا عقول از دو طریق صورت مى‏گیرد: ۱٫ از طریق بحث و استدلال (ادله عقلی) ۲٫ از طریق ریاضت و تهذیب نفس و شهود درونى (ادله شهودی). طریقهی اول که راه بحث و استدلال است، طریق همهی فلاسفه، اعم از مشاء و اشراق است، ولى طریقهی دوم، طریق خاصّ مکتب اشراق است: به گفتهی شیخ اشراق اساساً دلیل گرایش به وجود عقول (مثل)، شهود آنهاست و اگر کسانی در پی ادلهی عقلی و نقلی برآمدهاند برای اینکه خواستهاند اشخاص فاقد روح مجرد و شهودات عرفانی را قانع کنند و برای ایشان حجت بیاورند. بیشترین اشارهی انبیای الهی و بزرگان حکمت به همین عوالم است. افلاطون و پیش از او سقراط و پیشینیان ایشان مانند هرمس و آغاثاذیمون و انباذقلس نیز همگی چنین نظری داشتهاند. سهروردی ابتدا مانند مشائیان شدیداً منکر وجود عقول (مثل) بود و متعصبانه بر رأی مشائیان پای میفشرد ولی به سبب توفیق و برهان الهی (لو لا البرهان ربّه) در اثر دوام خلوات و کثرت مجاهدات به مشاهدهی انوار مجرده و علم به اینکه آنچه در عالم اجسام از صور و اشکال و هیئات است همگی سایههایی از صور و مثل نوری مجرد ساکن در عالم عقل است، موفق گردید.
«… فالانوار القاهره و کون مبدع الکلّ نورا و ذوات الاصنام من الانوار القاهره شاهدها المجرّدون بانسلاخهم عن هیاکلهم مرارا کثیره، ثمّ طلبوا الحجّه علیها لغیرهم …، و لیس اعتقاد افلاطون و اصحاب المشاهدات بناء على هذه الاقناعیّات، بل على أمر آخر و قال افلاطون: «انّى رأیت عند التّجرّد افلاکا نورانیّه «و هذه الّتى ذکرها، بعینها، السّماوات‏ العلى، الّتى شاهدها بعض النّاس فى قیامتهم …» (سهروردی،۱۳۷۲، ج۱: ۱۶۲-۱۵۵-۱۵۶)
طریق اثبات عقول (انوار)، از راه بحث و استدلال متعدّد است. از مهمترین آنها، یکى از طریق اصل مشهور و کلى «الواحد لا یصدر منه الّا الواحد» است که مستمسک حکماى مشاء و اشراق است و دیگرى، راه قاعدهی «امکان اشرف» است که به ظاهر مختص مکتب اشراق است. اثبات وجود «عقل» از طریق اصل «الواحد لا یصدر منه الا الواحد» به این ترتیب است که مى‏گویند: موجودى که از هر جهت واحد باشد و به عبارت دیگر، جز ذاتش هیچ جهتى دیگر نداشته باشد، نمى‏تواند جز واحد صادر کند، و چون خداوند هم واحد و هم احد است، پس در آغاز خلقت و ابداع هستى، تنها یک موجود از او صادر شده است و این موجود نمى‏تواند جسم باشد، زیرا جسم مرکب از هیولى و صورت است و داراى جهات است و مستلزم تعدد جهات در ذات بارى است و نیز نمى‏تواند هیأت و صفات و صورت باشد، زیرا اینها عرض‏اند و عرض هم نیازمند محل است و نیز نمى‏تواند نفس باشد، زیرا نفس هم، اگر چه جوهر مجرد است، نیازمند جسمى است که در آن تصرف کند، پس اگر این موجود اول عرض یا نفس باشد باید همراه آفرینش آنها، محلى یا جسمى هم آفریده مى‏شد و این هم باز مستلزم تعدد جهات در ذات حق است که محال است. لذا باید اولین صادر از ذات حق چیزى باشد که از هر جهت واحد و مجرد از ماده و تعلق مادى باشد و آن هم «عقل»، یا به اصطلاح اشراقیون «نور» است؛ شیخ اشراق در این باره میگوید:
«… بدان که: حقیقت یکى باشد از جمله وجوه، جز یکى صادر نشود، و در واجب الوجود کثرت جهات محال است، پس آنچه از او در وجود آید یکى باشد، و این یکى جسم نباشد زیرا که جسم مرکب از هیولى و صورت است… و صفات و صورت را محلّى باید… و نفس نباشد که نفس را جسم باید که در او تصرّف کند… پس آنچه از او صادر شود جوهرى است مجرّد از مادّه از جمله وجوه، و هر چه چنین باشد ما او را «عقل» گوییم …» (سهروردی، ۱۳۷۲ق، ج۱: ۴۰-۴۱).
اما قاعدهی امکان اشرف، که خاص حکماى اشراق است به طور خلاصه این است‏ که چون ممکناتى همچون اجسام و اعراض و نفوس ناطقه، که مادى یا متعلق به مادیات هستند، موجودند و فرض وجود موجودى که از هر جهت مجرد از ماده و تعلق مادى باشد ممکن است، پس باید چنین موجود شریفى قبل از موجودات خسیس از ذات بارى صادر شده باشد و آن موجود هم عقل (نور) است. سهروردی این موضوع را چنین بیان میکند:
«… و بدان که چون ممکن خسیس موجود شود، باید که ممکن شریف، پیش از آن موجود باشد و چون اجسام و اعراض و نفوس ناطقه موجودند و جوهرى مجرّد از مادّه از جمله وجوه مبرا از تغییر، شریف‏تر است از جوهرى که مجرّد نیست و از مجرّدى از مادّه که از علایق مادّه مجرّد نیست؛ و اینها موجودند، پس او باید که پیش از اینها موجود باشد پس اوّلین چیزى که از واجب الوجود حاصل آید این جوهر باشد و این، «عقل» است…» (همان، ۴۵-۴۶).
بعد از اثبات وجود «عقل» به عنوان اوّلین صادر، بحث ترتیب و تکثیر وجود است که با تعقّلات سه‏گانه‏ی این عقل، سایر عقول صادر و همچنین افلاک و نفوس ایجاد مى‏شود. این اوّلین صادر، اسامى مختلفى دارد از جمله: در فلسفه مشّاء «عقل اوّل»، و در فلسفه اشراق «نور اقرب»، و در عرفان «حضرت احدیّت»، «نور محمدى»، «قلم» و در دین زردشت «بهمن» است.
از این عقل اول، عقول و انوارى صادر مى‏شوند که در بین آنها عقل دهم (عقل فعال) به اصطلاح حکمت مشاء، صاحب صنم نوع انسانى، یا روح القدس (جبرئیل) در مکتب اشراق، جایگاه خاصى دارد و تدبیر و تصرف در عالم افلاک و عناصر و مخصوصا کدخدایى عالم مرکبات بدو سپرده شده است: چنانکه شیخ در این خصوص قائل است که:
«… بدان که نفوس یا به قوت‏اند اوّل که حاصل شوند، و مکمّل ایشان و به درآورنده از قوّت به فعل آن است که حکما آن را «عقل فعال» خوانند و شرع آن را «روح القدس» خواند… و آن واسطهی وجود عالم عنصر است و کدخداى عنصریات است به امر حق تعالى…» (به نقل از غفاری، ۱۳۸۱: ۲۶۰).
با بررسی آثار شیخ اشراق، به سادگی نمیتوان عبارت صریحی در زمینهی جایگاه عقل یافت و همین امر موجب ابهام بیشتر میشود اما توجه به چند مسأله میتواند در این زمینه راهگشا باشد. مسألهی نخست فضای حاکم بر عصر شیخ اشراق و غلبهی فلسفهی مشأیی است.
دوم برداشت شیخ اشراق از تاریخ فلسفه و توجه او به فیلسوفانی همچون افلاطون و به خصوص ابنسینا است. سوم برخی عبارات شیخ اشراق است که در آن به مشتمل بودن حکمت اشراق بر حکمت بحثی و ذوقی اشاره دارد. در نهایت، توجه به روش شیخ اشراق و اتکای او بر استدلال عقلی است.
شیخ اشراق در عصری میزیست که تفکر مشایی بخصوص از سوی غزالی، مورد تهاجم شدید قرارگرفته بود. این امر شیخ را به واکنشی سلبی و ایجابی وا داشت. واکنش سلبی او در مقابل حکمت مشأیی آن بود که اعتقاد داشت: این نوع فلسفهورزی به تنهایی کفایت نمیکند. واکنش ایجابی این بود که باید آن را تکمیل و تصحیح کرد و از این رو گفته است:
«فمن اراده بحث وحده، فعلیه بطریقه المشائین، فانها حسنه للبحث وحده محکمه» (سهروردی، ۱۳۷۲، ج۲: ۱۳).
مهمترین حرکت ایجابی و تکمیلی شیخ اشراق، تغییر در روش فلسفه بود که بعد از او باقی ماند. یعنی توجه به شهود و تجارب درونی و به تعبیر او، توجه به نور و اشراق امری است
لازمهی فلسفهورزی: «بل الاشراقیون لاینتظم امرهم دون سوانح نوریه» (همان).