پایان نامه ها

پایان نامه رایگان درمورد عشق و محبت، احساس غربت

است؛ امّا غربت عاطفي، فرهنگي، انديشگي و روحاني هم در شعر او وجود دارد.

غربت انديشگي
در اين نوع غربت، انسانهايي که از لحاظ انديشه و تفکّر با ديگران تفاوت دارند، احساس غربت ميکنند. باي مثال، نادرپور، فکر بلند خود در جامعه را، مسيحي ميداند که بر صليب کشيده شده است:
آري، اگر اي مهربان! از روزن چشمم/ راهي به سوي آسمان بيني/ وز لابلاي پردة مژگان/ آفاق اندوه مرا تا بيکران بيني/ ناچار در پايان آن ديدار/ فکر بلندم را – مسيحاوار-/ خونين و خندان بر صليب کهکشان بيني (همان،744).

غربت روحاني
“گرگوريوس، فيلسوف قرن 4 ميلادي، هدف انسان را در دنيا، رسيدن به خدا بيان ميکند و معتقد است که ما انسان‌ها، زماني به خدا متّصل بوديم و قبل از گناه نخستين، رابطة آسماني داشتيم. با گناه آدم، ذات انسان آلوده شد؛ ما از درگاه او رانده شديم و به اين عالم منتقل شديم و بايد دوباره به مقام ازدست‌رفتة خود بازگرديم” (صاحب الزّماني، 1341، ج2: 241).
نادرپور اگرچه ميداند که همچون ساير آدميان از خاک سرشته شدهاست؛ امّا خود را در ميان آدمها غريب ميداند:
با شکوه شوربختيام/ با سرشت خاک و طبيعت درختيام/ در کوير خشک غربت زمينيان/ از سلالة نجيب آفتاب زادهام (نادرپور ،1382: 437).

غربت عاطفي
غربت عاطفي زماني حسن ميشود که رابطة انساني، سودجويانه و سرد و خالي از عشق و محبت باشد، خصوصاً در عصر تمدّن سنگي و سيماني امروز، بيشتر احساس ميشود. نادرپور به ويژه در غربت، دچار غربت فرهنگي ميشود و به تبع آن، تنهايي و غربت عاطفي را نيز تجربه ميکند. وي در شعر “در زير آسمان باختر” غربت عاطفي خود را چنين فرياد ميزند:
اينجا من از دريچه فراتر نميروم:/ ديوار روبرو/ سرحدّ ناگشودة ديدار است/ اينجا چراغ خانةهمسايه/ چشم مرا به خويش نميخواند:/ بيگانگي، گزيدهترين يار است/ اينجا درين ديار/ درها هميشه به سوي درون باز ميشود… (همان،786).
وي در شعر “از درون شب” نيز چنين ميگويد:
خدايانند و اخترها و شبها/ گواه گريههاي شبانگاهم/ نميدانند اين بيگانه مردم/ که در خود، اشک‌ها دارد نگاهم (همان،114).
وزپيش دانستم که در تنهايي غربت/ همصحبتي غير از جنون بر در نخواهد کوفت/ وز من کسي جز بي‌کسي ديدن نخواهد کرد (همان،906).
در شعر “بيگانه”، غربت عاطفي خود را اين گونه فرياد ميزند:
من اينجا ميهماني ناشناسم/ که با ناآشنايانم سخن نيست/ به هر کس روي کردم، ديدم آوخ!/ مرا از او خبر، او را ز من نيست (همان،186- 185).

غربت ديني
در شعر “شب آمريکاييِ” نادرپور با نوعي غربت ديني مواجه ميشويم:
اين شهر در نگاه حريص زمينيان/ جاي فرشتههاست/ امّا جهنّمي است به زيبايي بهشت/ کز ابتداي خلقت موهوم کائنات/ ابليس را به خلوت خود راه دادهاست/ وين آدمي‌وشان که در آن خانه کردهاند:/ – غافل ز سرنوشت نياکان خويش-/ در آرزوي ميوة ممنوع ديگرند… / پي ميبرم که در دل شهر فرشتگان:/ اهريمن و اهورا با هم برادرند (همان،945-943).

غربت فرهنگي
شعر “پاريس و تائيس” يکي از اشعار نادرپور است که درآن، غربت فرهنگي موج ميزند:
باز آمدم به شهر شگفتي که آسمان/ چون سقف کهنه بر سر او چکه ميکند…/ شهري که در حراج بزرگ غريزهها/ زن را به چند سکّه ناچيز ميخرد/ آن گاه نقش چهرة او را – فرشته وار-/ زينت فزاي نيمرخ سکّه ميکند … (همان،803).
گاهي شاعر، غربت و دور شدن از وطن را بر غربت در وطن ترجيح ميدهد:
زمين سراسر تاريک است/ و هيچ نوري بازي نميکند در آب/ که انعکاس بر طاق آسمان افتد/ تو جامهدان سفر بربند/ و رو به ساحل ديگر کن!/ مگر که در شب بيحاصل غريبيها/ غم تو دان? اشکي به خاک بفشاند… (همان،484).
اصل “گريز و سياحت” يکي از اصول مکتب رمانتيک است که ميتوان در آن تفکّرات نوستالژيکي ديد. آزردگي از محيط و فرار به سوي فضاها و زمانهاي ديگر، دعوت به سفر تاريخي يا جغرافيايي و سفر واقعي يا خيالي از مشخّصات آثار رمانتيک است (سيد حسيني، 1366: 92).
نوستالژيِ غم غربت در اشعار رمانتيک نادرپور، بيشتر به دليل سفرهاي واقعي اوست، نه سفرهاي خيالي. گاهي وطن شاعر، وطن يار است. دوري از ديار معشوق همواره در ادبيّات، حسرتسرودههاي زيبايي را متجلّي کرده است. چنان که حافظ ميسرايد:
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس

مطلب مشابه :  منبع پایان نامه با موضوعافغانستان، پرونده شخصیت، ارتکاب جرم، حقوق جزا

بوسه زن بر خاک آن وادي و مشکين کن نفس

منزل سلمي که بادش هر دم از ما صد سلام

پر صداي ساربانان بيني و بانگ جرس

منزل جانان ببوس آنگه به زاري عرضه دار

کز فراقت سوختم اي مهربان! فرياد رس

(حافظ، 1370: 339).
نادرپور نيز از ديار يار چنين با حسرت ياد ميکند:
کهن ديارا، ديار يارا، به عزم رفتن دل از تو کندم/ ولي جز اينجا وطن گزيدن، نميتوانم، نميتوانم (نادرپور ،1382: 722).

3-2- نوستالژي کودکي
شاعران با بيان خاطرات کودکي، نارضايتي، دلواپسي و سرخوردگيهاي خود را بازگو ميکنند. براي کسي که گرفتار مشکلات و درد و اندوه است و از زندگي لذّت نميبرد، خاطرة روزگار کودکي لذّتبخش است.
“از نظر لوکاج (lokag) جوان، “عصر طلايي” رمانتيک‌ها نه فقط به گذشته متعلّق است بلکه هدف نيز هست و وظيف? هر فرد رسيدن به آن است” (سه ير و لووي ميشل، 1373: 133) و عصر طلايي شاعران، دوران کودکي آن‌ها است. رمانتيک‌ها بيشتر به دوران کودکي سفر خيالي دارند همچنان که نادرپور در تخيلات خود به يادکرد کودکي‌اش ميپردازد و با حسرت از آن دوران ياد ميکند.
نادرپور در شعر “گشت و بازگشت” در کسوت کودکي ده ساله، در خيال خود به دوران کودکياش بازميگردد و پا
به ديار کودکياش ميگذارد و دهکدة سبز کودکياش را با تمام زيباييها و خاطرات خوش آن توصيف ميکند.
سفر به دهکدة سبز کودکي کردم:/ سفر به ساية پروانگان در آتش ظهر/ سفر به قوس قزحهاي زير بال ملخ/ سفر به خلوت باراني شقايقها/ دوباره در تن ده سالگي فرو رفتم/ دوباره کودکي از دور صدايم کرد/ تمام شادي خورشيد در نگاهم ريخت/ به راز روشني چشمه آشنايم کرد/ به چشم کودک ده سالهاي که من بودم/ هنوز خانة ما رو به چار سوي جهان/ دريچههايي با شيشههاي آبي داشت … (نادرپور ،1382: 562-561).
وي در خيال خود، در ديار کودکياش به دنبال پدر و مادر خود ميگردد؛ امّا نشاني از آنها نمييابد:
ديار کودکيام را قدم زنان ديدم/ در آن قلمرو اوهام، دربه‌در گشتم:/ فضاي خانه تهي از صداي مادر بود/ به کوچه آمدم و در پي پدر گشتم/ ازين دو گمشدة خود، نشان چه ديدم؟ – هيچ…/ (همان،563- 562).
وي در شعر “دري بدان سو” به ياد خاطرات شيرين کودکياش ميافتد و با حسرت از شيريني آن دوران ياد ميکند:
گنجة من بوي قرآن ميدهد …/ بوي قرآني که شبها، مادرم/ زير بالين سپيدش مينهاد/ بوي يخداني که خواهشهاي من/ چشم بر جاي کليدش مينهاد/ … بوي برف بامداد کودکي/ بوي بسترها و بوي لاجورد/ بوي گيسوي سپيد دايهام/ بوي مطبخ، بوي کلفت، بوي مرد/ بوي صبح آسمان دهکده/ با ملخها و کبوترهاي او … (همان،471- 470).
در “خطبة بهاري” آرزوي بازگشت به دوران خردسالياش را دارد:
بنفشه، بوي سحرگاه خردسالي را/ به کوچههاي مه آلود بيچراغ آورد/ نگاه نرگس- (همزاد خاکي خورشيد)-/ به راه خيره شد و صبح را به باغ آورد/ … ايا بهار، الا اي بشير تازه طور!/ ايا پيمبر فصل!/ تو، اي که آتش نارنج را از شاخة سبز/ به يک نسيم برافروزي و بروياني/ سپس به حکم عصايي که سرسپردة تست/ شکاف در دل امواج نيل شب فکني/ که تا قبيلة خورشيد را بکوچاني/ مرا به وادي سرسبز خردسالي بر/ مرا به خامي آغاز زندگي بسپار (همان،535- 534).
در شعر “آهنگ خزاني”، آرامش اکنون تباه شده دوران کودکياش را اين گونه ميسرايد:
اي آسمان خردسالي، اي بلند اي خوب خوب!/ چون شد که در آفاق تو، جز آتش و آشوب/ چيزي نماند از آن همه خورشيد و ماه اي داد! … (همان،593).
وي در شعر “سفيد و سياه” به ساليان سبز کودکي ميرود و از بازيهاي کودکانه، قصّهها و ساليان مدرسه با شيريني دردناکي ياد ميکند:
اي شمار پرندگان دور:/ ساليان سبز/ ساليان کودکي!/ ساليان سبزي ضمير و سبزي زمين/ روزگار خردسالي من و جهان/ ساليان خاکبازي من و نسيم/ تيلهبازي من و ستارگان/ تاب خوردن من و درخت با طناب و نور/ … ساليان قصّههاي ناشنيدهاي که دايه گفت/ – قصّههاي ديو، قصّههاي دور-/ ساليان شير و خطّ و ساليان طاق و جفت/ ساليان گوجههاي کال و تخمههاي شور/ ساليان خشم و ساليان مهر/ ساليان ابر و ساليان آفتاب/ ساليان گل- ميان دفتر سفيد-/ پر- ميان صفحة کتاب-/ ساليان همزباني قلم/ با مداد سوسمار اصل… (همان،668- 667).
در شعر “کلبهاي بر سر موج” در پيري خود به ياد کودکياش ميافتد:
طفلي که گاهگاه/ آيينه در مقابل خورشيد ميگرفت/ تا ديدگان پير و جوان را از بازتاب نور بيازارد/ اکنون که آفتابش رو مينهد به بام/ آيا چگونه نور جواني را/ در چشم پير خويش فرود آرد؟ (همان،823).
در شعر “آيندهاي در گذشته” به ياد دهکدة خرم کودکي و طبيعت سبز و زندة آن ميافتد.
در شعر “قاب عکس” و “نگاهي در شامگاه” از اندوه پيري به ياد طراوت کودکي خود ميافتد؛ از آن با حسرت ياد ميکند:
باران بامداد کهنسالي/ از موي من، سياهي شب را زدوده است/ امّا به طعنه، دست نميشويد از سرم/ زيرا هنوز ياد سحرگاه کودکي/ همچون غبار ميگذرد از برابرم (همان،882).
نادرپور همچنين در شعرهاي “خطّي در انتهاي افق”، “زمزمهاي در باران”، “شبي با خويش”، “دورنما”، “کاخ کاغذين” “از گهواره تا گور”، “اي زمين، اي گور، اي مادر”، “سنگي به شکل دل”، “صبح دروغين”، “خون و خاکستر”، “در قلب اين اقليم بي‌تاريخ”، “آن پرتو سوزان جادويي”، “خطب? زمستاني” و “کاخ کاغذين” از دوران کودکي خود ياد ميکند.
در بامداداني که بوي خردسالي داشت:/ وقتي که خورشيد جوان از کوه ميآمد/ من کودکي بودم که با انديشهاي بيدار/ ميديدمش در روستايي خشتي و خاکي/ وقتي که او کاشانهها را نور ميبخشيد/ من هم- شتابان در مسير او- / با مشتي از گل، خانهاي بنياد ميکردم:/ چرکينتر و ناچيزتر از لانة مرغان/ اما بسان نغمة آنان؛ پر از پاکي (همان،910).
نادرپور هم چنين در شعر “شام بازپسين” به دوران کودکي خود باز ميگردد (شريفيان، 1384: 55).
نارضايتي از مسائل سياسي- اجتماعي و وحشت پيري سبب يادکرد حسرتبار نادرپور از دوران کودکي است (عالي عباس آباد، 1387ب: 170).

مطلب مشابه :  منابع پایان نامه درموردبانکداری اینترنتی، پذیرش تکنولوژی، مدل پذیرش تکنولوژی

3-3- نوستالژي جواني
نادرپور در پارهاي از اشعارش بر جواني از دست رفتة خود حسرت ميخورد. وي در شعر “با چراغ سرخ شقايق” به انعکاس هيجانات آني جواني پرداخته و بر باطل و بيهوده گذشتن زندگي و زمان حسرت ميخورد (کلياشتورينا، 1380: 62):
مسي به رنگ شفق بودم/ زمان؛ سيه شدنم آموخت/ در اميد زدم يک عمر:/ نه در گشاد و نه پاسخ داد/ در دگر زدنم آموخت … (نادرپور ،1382: 551).
در شعر “سفري از انجام به آغاز” اين گونه از دوران جواني خود ياد ميکند:
آن قهوههاي تلخ دهن سوز/ وان حلقههاي دود پريشان/ بر پيشخوان کافة ميعاد/ در شهر دوردست جواني …/ آن يادهاي دور کهنسال/ – آن پاره عکسهاي قديمي-/ همراه بادهاي حوادث / سوي ديار گمشده رفتند: سوي کرانهاي که از آنجا/ هرگز نه هيچ گونه خبر هست/ هرگز نه هيچ گونه نشاني (همان،948-947).
وي در شعر “خون و ناخون”، روزهاي بيثمر جوانياش را روزهاي جوانمرگ خويش
ميخواند:
من خون روزهاي جوانمرگ خويش را/ – آسانتر از شراب کهنسال خانگي-/ در کاسة بلور افق نوش ميکنم/ وز مستي شگرف و سياهش، بناگهان:/ خود را و خواب را/ در خلوت شبانه فراموش ميکنم (همان،949).
در قطعة “عکس فوري”، جواني خود را به معشوقهاي تشبيه کرده که او را در ميخانه و در حال مستي گم کرده است.
در قطعة “کسي هست در من…”، “آن پرتو سوزان جادويي” و “خون و خاکستر”، به خاطر اينکه جواني خود را بيهوده در خاک غربت سپري کرده است خود را سرزنش ميکند:
کسي هست پنهان و پوشيده در من/ که هر بامدادان و هر شامگاهان/ به نفرين من ميگشايد زبان را/ مرا قاتل روز و شب ميشمارد/ وزين رو پس از مرگ خونين آن دو:/ به من- با سرانگشت تهديد و تهمت-/ نشان ميدهد سرخي آسمان را/ سرانجام در گوش من ميخروشد/ که: “اي ناجوانمرد! حکم از که داري؟/ که در خاک و خون ميکشي اين و

92

دیدگاهتان را بنویسید