پایان نامه ها

پایان نامه ارشد با موضوع سلسله مراتب، دادگاه صالح، احساس حقارت

دانلود پایان نامه

متمايز شود.
2-4-17- قدرت و الزام
الزام را مي‌توان چنين تعريف کرد: “هر واقعيتي که انسان را وادار به انجام دادن يا پذيرش چيزي کند که تمايلي به آن ندارد الزام مي‌ناميم”. و با قائل شدن تمايز بين دو مبنا يا دو گونه رابطه در قدرت مي کوشيم از برابري قدرت و الزام احتراز کنيم (استيرن،1381: 71).
دو مبنا: زور يا قانون که هر کدام نيز معرف حقوق اند بايداصل زير را مدنظر قرار دهيم در حالي که قانون آزادي را ممکن مي‌گرداند، زور الزام‌آور مي‌شود، زيرا “اطاعت از قانوني که توصيه شده ‌است آزادي نام دارد” يعني اين که بر اساس توافقي دو جانبه و طي قراردادي گزينش مي‌شود. پس آزادي و پيروي از قانون، خود، آزادي اساسي‌تري را مي‌طلبد و آن آزادي برگزيدن قوانين است (همان: 72).
قانون- قرارداد، بدين معني است که هر فردي، به الزام جمع، مجبور به محترم شمردن قرارداد مي‌شود و هرکس به ديگران اجازه مي‌دهد تا در صورتي که يکي از مفاد قرارداد را نپذيرفت او را وادار به پذيرش کنند، روسو اين التزام به پيمان را به خوبي نشان داده ‌است:
پس به منظور آنکه پيمان اجتماعي دستورالعملي بي‌حاصل نباشد به صورت ضمني تعهدي را در خود نهفته دارد که به ديگران قدرت مي‌دهد تا در صورتي که کسي از اراده عمومي سرپيچي کرد توسط سايرين ناگزير به فرمان بردن شود و اين بدان معني است که او را وادار به آزاد بودن مي‌کنند (همان: 72).

2-4-18- نفوذ و قدرت
نفوذ مبتني بر ويژگي نيروهاي شخصي است. منبع نفوذ، غيررسمي است؛ يعني فرد توانايي تغيير رفتار ديگران را بدون داشتن مقام يا موقعيت رسمي داراست. در نفوذ نقش عامل معنويت مهمتر از عامل اجبار است. قدرت و نفوذ خيلي نزديك به هم هستند ولي نفوذ بيشتر جنبه تشويق و ترغيب دارد. نفوذ توانايي متقاعد كردن است در حالي كه قدرت توانايي وادار كردن، تنبيه كردن يا متعهد كردن افراد به انجام كاري است. نفوذ، قدرت ترغيبي است و فرد داوطلبانه آن را نمي‌پذيرد. شخصي که بدون در اختيار داشتن يک سمت رسمي مي‌تواند بر رفتار ديگران تاثير گذارد، صاحب نفوذ به شمار مي‌آيد. بر خلاف اقتدار که سرچشمه‌اي رسمي دارد، نفوذ از يک سرچشمه غير رسمي آب مي‌خورد(کوئن،1370: 301).
قدرت متمايز از نفوذ و مستلزم کنترل معيني است که با اِعمال ضمانت اجرايي بر کنش‌هاي ديگر افراد به‌دست مي‌آيد. نفوذ دربردارنده‌ي قدرت نيست هر چند هيچ قدرتي بدون نفوذ نيست. رابرت بيرشتات23مي‌گويد: “نفوذ متقاعدکننده ‌است و قدرت، مجبورکننده”(کوزر و روزنبرگ، 1378: 179).

2-4-19- قدرت و اقتدار
اقتدار، قدرت مشروعيت يافته ‌است؛ قدرتي كه پذيرفته مي‌شود و معمولا اين پذيرش و اطاعت داوطلبانه است. ” قدرت مشروعيت يافته، كاركرد بيشتري از قدرت مشروعيت نيافته دارد. قدرت مشروعيت نيافته در بعضي مواقع اثراتي را به دنبال دارد كه درست متضاد آن چيزي است كه مد نظر بوده ‌است.” پس، مساله اصلي در اقتدار، پذيرش است. برنارد اين موضوع را مورد تاكيد قرار مي‌دهد و بيان مي‌كند كه ” افسانه و خيال است اگرتصور كنيم اختيار از بالا به پايين و از كل به جزء جاري مي‌شود”. افراد زيادي ادعا مي‌كنند كه اقتدار دارند ولي وقتي با زيردستان مواجه مي‌شوند در كسب اطاعت آن‌ها شكست مي‌خورند. اقتدار به صلاحيت شخص يا مقام بستگي ندارد بلكه به پذيرش و اطاعت همراه با رضايت زيردستان بستگي دارد. در روابط قدرت بين واحدهاي اجتماعي، پذيرش قدرت عامل بسيار مهمي است (همان).

2-4-20- قدرت و زور
زور در جوامع امروزي بسيار مشهودتر از جلوه‌هاي ديگر قدرت است. زور قدرت آشكار است. براي به كارگيري زور در يك موقعيت اجتماعي، قدرت لازم است. قدرت، زور را ممكن مي‌سازد و مقدم بر آن است. هر عاملي كه قدرت داشته باشد، مي‌تواند اعمال زور كند. هر قدرتي به نظر ملزم کننده مي‌آيد و به نظر مي‌رسد که قدرت از زور، يعني قابليت ملزم کردن جدايي ناپذير است، البته قدرت به صورت مداوم از اين زور بهره نمي‌جويد، اما نمي‌توان از اين موضوع اين گونه نتيجه گرفت که بهره جستن از زور نشانه شکست قدرت است، چون قدرت مدام زور را مهار مي‌کند و بر آن نظارت دارد و همين تفوق است که قدرت را تعريف مي‌کند (همان: 78).
هم چنين بايد پذيرفت که هر قدرتي، نابرابري در سازمان سلسله مراتبي، احتمال توسل جستن به مجازات يا به گفته ديگر، نوعي “تحديد کردن طيف فعاليت‌هايي که بر روي ديگران گشوده است، را در پي دارد” (همان).

مطلب مشابه :  پایان نامه ارشد رایگان درمورداعتماد،، ، احتم

2-4-21- قدرت وخشونت
خشونت آشكارترين، بدترين و انعطاف ناپذيرترين جلوه قدرت، خشونت است. فرق بين قدرت و خشونت در اين است كه قدرت هميشه بر تعداد متكي است و در حالت افراطي، قدرت يعني همه در برابر يك نفر؛ در حالي كه خشونت ممكن است وابسته به تعداد نباشد و بر ابزار و لوازم متكي است و درحالت افراطي، خشونت يعني يك نفر در برابر همه. هر چند خشونت و قدرت با هم تفاوت دارند، ولي معمولا با هم ظاهر مي شوند. خشونت در جايي ظاهر مي‌شود كه قدرت در معرض خطر باشد و به مخاطره بيافتد. خشونت اگر كنترل نشود به نابودي قدرت مي‌انجامد (همان).

2-4-22- قدرت و سلطه
آبوت و والاس، قدرتي که يک فرد يا گروه بر فرد يا گروهي ديگر اعمال مي‌کند، سلطه مي‌نامند. اين اِعمال قدرت صرفا اقتصادي، فني يا نظامي نيست بلکه جنبه‌ي عاطفي، فرهنگي و رواني دارد که در افراد زيرسلطه نوعي احساس حقارت و عدم امنيت ايجاد مي‌کند(آبوت و والاس،1383: 319).
شايد لازم باشد سرانجام تعريفي کلي و موجز از قد
رت به دست داد که فراگيرندهي همهي تعريفهاي گفته شده يا مفاهيم نهفته در آن‌ها باشد، بنابراين در تعريف قدرت ميتوان گفت قدرت عبارت است از: “توانايي فکري و عملي براي ايجاد شرايط و نتايج مطلوب”. شکلها و سطوح اين “توانايي” متفاوت است: هم تحميل اراده را دربرميگيرد، هم به رابطهي کساني که ميخواهند نتايج مطلوب به بار آورند و کساني که بايد آن نتايج را به بار آورند اشاره ميکنند، و هم انواع مشارکتهاي سياسي مسالمتآميز يا غيرمسالمتآميز افراد، گروهها و احزاب، حکومتها و دولتها را دربر ميگيرد. توانايي هرکدام از اين نيروهاي اجتماعي، سياسي، براي ايجاد شرايط و نتايج مورد خواست خود در عرصهي سياستهاي داخلي و خارجي قدرت مربوط به آن نيرو محسوب ميشود. بنابراين از قدرت فرد، قدرت گروه، يا حزب، قدرت يک حکومت، يا از قدرت يک دولت ميتوان نام برد، اين نيروها توانايي فکري و عملي خود را در عرصهي مبارزهي سياسي، داخلي يا خارجي، در برابر نيروهاي ديگر که آن‌ها هم ميتوانند افراد، گروه‌ها و احزاب، حکومتها و دولتها باشند به کار ميبندند تا به هدفي که دارند و به نتيجهاي که ميخواهند برسند (عبدالرحمان،1373:91).
بر اساس تعاريف قدرت، چند عنصر اساسي در آن ملحوظ است:
– توانايي تحميل اراده؛
– قدرت به مثابهي يک رابطه ‌است ميان صاحبان آن و پيروان؛
– قدرت مشارکت در اتخاذ تصميم است(همان:89).
– قدرت، امري انساني، ارادي و مدني است(جمشيدي، 1385: 410).

2-4-23- ويژگيهاي قدرت
قدرت داراي ويژگيها و مشخصاتي است که در زير به بعضي از آن‌ها اشاره ميشود:
الف) عمومي بودن دامنهي قدرت
در هر نوع رابطهاي ميتوان جلوههايي از قدرت را مشاهده کرد، روابط بين افراد، گروهها و کشورها بدون علت نيست، علت برقراري روابط يا کسب منفعت است يا دفع ضرر(مدني، 1372: 103). البته در منطق اسلام بسياري از مواقع، هدف از برقراري روابط بين افراد، نه سودجويي مادي، بلکه نوعي ايثار است که در ارتباط با طرف مقابل، هدف، رساندن نفع به اوست (خدادادي، 1382: 64 ).
ب) رواني و ذهني بودن قدرت
قدرت رابطهاي رواني بين کساني است که آنرا به کار ميبرند و آن‌هايي که در معرض اقدام قرار ميگيرند. در واقع در فرآيند اعمال قدرت، ايجاد تصور رواني مرحلهاي قبل از اعمال قدرت است، به‌اين ترتيب، ايجاد تصور رواني قدرت مرحلهاي قبل از اعمال قدرت است، قدرت هر ملت به تصور ملتهاي ديگر نسبت به آن‌ها و تصور آن‌ها نسبت به قدرت ملتهاي ديگر بستگي دارد (همان).
‌ج) دو قطبي بودن قدرت
اعمال قدرت توسط افراد، گروهها و کشورها ميتواند مانند شمشيري دو لبه باشد، يعني، قدرت در جهت مصلحت انسان ميتواند در ترغيب به انجام کاري يا باز داشتن از انجام عملي در جهت نيل به اهداف مطلوب موثر باشد، مانند اعمال قوانين و مقررات يک جامعه يا اطاعت از قوانين راهنمايي و رانندگي که در اين صورت به “قدرت مثبت” معروف است و از طرف ديگر، اعمال قدرت در جهت خلاف مصلحت ميتواند جنبهي بازدارنده و پيشگيرنده داشته باشد. قدرتي که‌استکبار جهاني در جهان امروز عليه ملتهاي تحت ستم اعمال مي‌کند از نوع “قدرت منفي” است (خدادادي، 1382:65).
‌د) قدرت نسبي و وابسته به موقعيت
قدرت مطلق نبوده و نسبي است. اگر يکي داراي قدرت است، بايد يکي ديگر آماده باشد که قبول کند آنرا به کار ببرد. رابطهي قدرت با گذشت زمان هم دگرگون ميشود (عبدالرحمان،1373: 91). مثلا قدرت کشوري نسبت به زمان، نسبت به مسألهاي که قدرت متوجه آن‌هاست، نسبت به قدرت کشورهاي ديگر و نسبت به کشوري که بر عليه آن اعمال ميشود در نظرگرفته و سنجيده ميشود، مانند کشور انگليس که در زمان جنگ جهاني اول از قدرت بالايي برخوردار بود ولي همين کشور نسبت به شرايطي که جنگ جهاني دوم بهوجود آورد، تا اندازهي زيادي قدرتش را از دست داد (مدني، 1372: 104).
‌ه) عدم اندازهگيري قدرت
با توجه به عناصر کيفي که در شگلگيري قدرت وجود دارند و نيز با عنايت به ظريف و حساس بودن کاربرد قدرت، اندازهگيري آن کاري بس مشکل است (خدادادي،1382: 66). به ويژه آنکه شاخص و معيار خاصي براي اندازهگيري قدرت وجود ندارد؛ ولي کساني خواستهاند که با ارائهي راهکارهايي به اندازه‌گيري قدرت بپردازند. از جمله کساني که در اين باب تلاشهايي نموده، رابرت دال است که وي اندازهگيري قدرت را در حيطهي فعاليت عقل سليم و شهود و يا درونبيني ميداند (مطهرنيا، 79: 170). به عقيدهي او، قدرت را بر پايهي عظمت، توزيع، عرصه و جامعيت ميتوان توصيف کرد. او چهار روش براي اندازهگيري قدرت برشمرده ‌است:
1. اندازهگيري قدرت بر اساس موقعيت رسمي بازيگر؛
2. ارزشيابي قدرت بازيگر توسط موسسهي مستقل بررسيکنندگان برجسته و بيطرف؛
3. حق مشارکت در تصميمگيري، حد قدرت خاصي را معين مي‌کند؛
4. بررسي تطبيقي فعاليتهاي بازيگران، اندازهگيري قدرت آن‌ها را ميسر مي‌کند (عبدالرحمان، 1373:98).
علاوه بر دال، بشيريه نيز دربارهي اندازهگيري قدرت ميگويد: “براي اندازهگيري قدرت از روشهاي آماري نيز ميتوان استفاده کرد. هر عامل قدرت براي اعمال قدرت خود بايد بهايي بپردازد، مثلا اگر پليس تظاهراتي را سرکوب مي‌کند، يا دادگاه حکمي را صادر مي‌کند، بهايي پرداخت ميکنند، وقتي بهاي قدرت به حداکثر برسد، مانند حالتي که ارتش به خيابان‌ها بريزد و تظاهرات را سرکوب کند، گفته ميشود زور کامل اعمال شده ‌است، بهاي زياد در اين حالت به ميزان وقت، مخارج صرف شده و به خطر افتادن مشروعيت دولت، بستگي داش
ته و بر آن استوار است. در مقابل در حالت اقتدار، بهاي قدرت به حداقل مي‌رسد، مثلا رأيي که يک دادگاه صالح صادر مي‌کند ناشي از مشروعيت و اقتدار آن دادگاه ‌است که داراي قدرت بيشتري است، به عبارتي، اقتدار، قدرتي است که بهاي کمتري براي آن پرداخت ميشود، درحاليکه زور قدرتي است که بهاي زيادي براي آن پرداخت ميشود؛ زيرا مشروعيت آن کمتر است، اين اندازهگيري در مفاهيمي ديگر چون نفوذ، اعتبار و… نيز استفاده ميشود.”(بشيريه، 1366: 178 ). اما اين روشها، تنها روشهايي نيستند که پژوهشگران به آن‌ها اتکا کنند. در واقع اندازهگيري دقيق قدرت يک فرد بسيار دشوار است، زيرا قدرت در تحليل نهايي توصيفي است. هميشه در فراسوي قدرت فشارهاي ناپيدايي وجود داشته ‌است و درحاليکه فرمانروا فقط رئيس اسمي کشور بوده‌ است، يک سرمايهدار يا يک نظامي قدرت واقعي را اعمال ميکرده‌ است.

مطلب مشابه :  منابع تحقیق دربارهتجزیه واریانس، اطلاعات هواشناسی، مصرف بهینه

2-4-24- قدرت و ساختار آن در خانواده
معناي عام قدرت، توانايي کنترل بر اعمال ساير افراد به‌رغم ميل

دیدگاهتان را بنویسید