No category

منابع پایان نامه درمورد سلامت روان، اراده معطوف به باور، فرهنگ اصطلاحات

رفتاري، بلکه هر کس که مشکل مي يابد تا در يک زندگي تجربه نشده زيست کند. بالاخره، استدلال ارائه شده در اين کتاب بايد سياست مداران را تکان دهد که از سنگيني هزينه ي مراقبت بهداشتي شکايت مي کنند، در حالي که همان بنيادي را که عملاً ممکن است عامه را بيمار کند مورد حمايت مالي قرار دهند. (ص ص 10 و 11). دکتر واترز در ادامه توضيح مي دهد که چگونه ممکن است آموزش ديني نقش مهمي را در شکل گيري بيماري هاي رواني مثل ديوانگي، افسردگي و …
و اختلات روان پزشکي مهم ديگر ايفا کند، و تأکيد مي کند که عقايد و آموزش هاي مسيحيت با مؤلفه هاي اصلي سلامت روان درست ناسازگار هستند، به خصوص احترام به خود، تحقق بخشيدن به خود و تسلط، مهارت هاي ارتباط خوب، “فرديّت مرتبط” و تأسيس شبکه هاي اجتماعي حمايت گر، توسعه ي درست ارتباط جنسي (ص 140).
2-5) متخصصان ديگر سلامت روان: در چاپ سوم کتاب مباني تشخيصي و آماري اختلالات رواني، از انجمن امريکايي روان پزشکي، چهره ي دين مدام به نحو منفي ترسيم شده است. در حقيقت، 12 ارجاع به دين در فرهنگ اصطلاحات به کار رفته اند که آسيب شناسي رواني را نشان دهند. روان شناس معروف دانشگاه يِيل، سيموربي، ساراسون در اظهار نظر دربار? وضع فعلي قضايا در روان شناسي، در خطاب? قرن که در سال 1992 در برابر انجمن آمريکايي روان شناسي ايراد کرد چنين گفت: “من فکر مي کنم بتوانم با اطمينان بگوييم که مجموع? اعضاي انجمن امريکايي روان شناسي، اگر مورد سؤال واقع شود، خودشان را لا ادري گرا يا ملمد توصيف کنند. من هم چنين مي توانم با اطمينان بگويم که هيچ يک از اجزاي جهان بيني ديني و يا تمام آن، مورد علاقه ي شخصي يا تخصصي غالب روان شناسان نيست… .
در واقع، اگر ما بياموزيم که کسي خالصانه متديّن است يا گرايش به آن جهت دارد، به آن شخص با شگفتي نظر مي افکنيم و غالباً نتيجه مي گيريم که آن روان شناس به طور واضح مشکلات شخصي دارد يا داشته است”. بنابراين به نظر مي رسد که بسياري از مختصصان بر جسته ي سلامت در قرن بيستم معتقدند که دين يا هيچ تأثيري روي سلامت روان ندارد، يا تأثير منفي دارد.
2-6)پزشکان مراقبت هاي اوليه: نظريه هاي پزشکان خانواده و متخصصان بيماري هاي داخلي پزشکي نسبت به دين کمتر از متخصصان سلامت روان خصومت آميز بوده است.
امّا آن ها به طور خاص نسبت به موضوع پرشور نبوده اند، يا هيچ کوشش قابل ملاحظه اي نکرده اند که دين را به عنوان يک مؤلفه در مراقبت هاي باليني داخل کنند. چندين سال پيش، فيناکو است، متخصص پزشکي سالمندان، موضوع دين و مراقبت بهداشتي را در مجل? پزشکي پُر تيراژ Geriatries مورد بحث قرار داد. دکتر کوالت نوشت که او مشاهده نکرده است مردم سالمند به هنگام بيماري، کمک روحي بيشتري طلب کنند و اين که در مدت 25 سال طبابت، هرگز هيچ مريضي به او مراجعه نکرد که دربار? عقايد يا مسائل ديني بحث کند، يا حتّي طالب يک کشيش باشد. در حقيقت او گزارش داد براي پزشک، ماي? دردسر بود اگر يک بيمار کتاب مقدس را با خودش به بيمارستان مي آورد و آن را کنار تخت خوابش در معرض ديد قرار مي داد. حتي وقتي که به “ايمان درماني” مي رسد، مقاومت بيشتري در جامع? پزشکي وجود دارد گر چه ممکن است اين مقاومت عموماً بيشتر دربار? عقايد و اعمال ديني سنّتي مختلف نيز به کار گرفته شود. براي مثال، عکس العمل جامعه ي پزشکي به طور وسيعي نسبت به مقال? مندرج در مجله ي پزشکي معروف بريتانيايي Lancet که مروري بود بر تحقيقات گذشته در باب ايمان درماني، منفي بود. آن مقاله، نتيجه ي فعاليت و تحقيقات آتي اتحادي? بزرگ مؤسسات درماني بريتانيا را نيز مورد بحث قرار داد که حکايت از شفاي بيش از 7000 نفر يا مسلک هاي متفاوت مي کرد. هم چنين بسياري از پزشکان نگراني خود را از بابت تبعات حاصل از ايمان درماني ابراز داشتند، خصوصاً بيم از توقف درمان پزشکي. مطالعه ي روي 586 بزرگ سال که از طريق دفتر تلفن انتخاب شده بودند، حاکي از اين بود که 14 درصد شفاي الهي از يک بيماري يا شرايط جسماني جدّي را تجربه کرده بودند. علي رغم اعتقاد بيماران به تأثير احتمالي دين بر تندرستي، تعداد قابل ملاحظه ايي از پزشکان هنوز بر اين باورند که مسائل ديني از اين نوع يا هر نوع ديگر را نبايد در حين ديدار با پزشک مطرح ساخت، و بعضي حتي بيماراني را که سؤالات ديني مطرح مي کنند به پزشک ارجاع نمي دهند. وقتي از خود بيماران سؤال مي شود، بين دو سوم و سه چهارمشان مي گويند که پزشک آن ها هرگز مسائل ديني را با آن ها مورد بحث قرار نمي دهد.
2-7) آراي روان شناسان موافق با دين:
2-8) “ويليام جيمز” (1910- 1842)
ويليام جيمز سخنراني هاي خود را دربار? “انواع تجربه ي ديني” در سال 1902 به چاپ رسانده اين سخنراني ها که هم چنان چاپ مجدد مي شوند، نقطه ي عطف مهمي در مطالعه ي علمي پديده هاي ديني به شمار مي روند، ولي مراجعه ي مستمر به آن ها، بيشتر براساس موقعيت و فلسف? جميز است تا اثر نظام مندي که پديد آورده است. (براون، 1987، ص 1)
ويليام جميز صريحاً خود را فردي معتقد و دين دار معرفي مي کرد و ايمان را عنصري حياتي و اساسي در زندگي مي دانست: “اگر چه نمي توانم عقيده مردم عادي مسيحي را بپذيرم يا طريقتي را که دانشمندان اسکولاستيک در قرون وسطي از آن دفاع مي کردند، قبول کنم، امّا خود را از فيلسوفان ماوراء الطبيعه جزمي مي دانم. پس بدون ترديد گفته هاي آنان که دين را پس مانده افکار کهنه مي دانند رد مي کنم، زيرا آن گفته ها نادرست است. منشأ اشتباه چيزي است که پدران ما دين خود را با آن مخلوط کرده و به خطا از طبيعت اخذ کرده بودند. اين بود که دين آن ها با بسياري از چيزهاي غلط همراه بود. بنابراين ما نمي توانيم دربست از هر عقيده و ايمان ديني صرف نظر کنيم … تولستوي چقدر خوب ايمان را جزو دسته اي از نيروها مي شمارد که آدمي با آن زندگي مي کند: فقدان ايمان، سقوط کامل زندگي است” (جيمز، 2002، ص 389 و 390) وي معتقد بود: “دين انسان، عميق ترين و خردمندانه ترين چيز در حيات اوست”. رهيافت وي بيشتر باليني بود. جيمز مهم ترين ثمره عمرش را تدوين آزمون هاي انتقادي مصلحت انديشانه (پراگماتيک) براي سنجش تجرب? ديني مي دانست. (الياده، 1374، ص 83). سلاير ماخر د ر مقابل نظر کانت مبني بر يکسان انگاري دين و اخلاق، عواطف ديني را مقدم مي داند. او در اين کار از سنتي حمايت مي کند که در آن به تجربه ي ديني که عمدتاً تجربه اي عاطفي، شناخته شده و متمايز از عقل و اراده است. به عنوان شکل اصيل و ويژه دين نظر مي شود. در ميان نمايندگان اين سنت، شخصيت هاي گوناگوني نظير جانانان ادواردز، ويليام جيمز و رودولف اتو قرار دارند. آنان به رغم اختلافشان در برخي مسائل، در اين نکته با هم موافق اند که شکل اصيل و ويژه دين، حس يا احساسي است که نبايد با عقيده يا عمل يکي انگاشته شود. ويليام جيمز، نمونه بارز اين سنت است. زيرا معتقد است احساس، منبع ژرف تر دين است و ابعاد فلسفي و کلامي جنبه ي ثانوي دارند. (پراد فوت، 1377، ص 24) چون تجربه ديني به طور مستقيم و بدون وساطت مفاهيم و احکام به وجود مي آيد، شبيه ادراکات حسي است و تنها از راه شناخت شخصي ادراک مي شود. (جميز، 1902، به نقل از همانجا) ويليام جيمز در بيشتر آثار خود، به موضوع دين و پديدارهاي ديني مي پردازد، اما به ترتيب اهميت مي توان از اين آثار به عنوان منبع استخراج ديدگاه هاي وي در باب دين نام برد: انواع تجربه ديني (1902)، اراده معطوف به باور (1897) پراگماتيم (1907) و اصول روان شناسي (1980)، در اين نوشتار بيشتر کتاب انواع تجرب? ديني مورد توجه بوده است. نوشته ي جيمز در کتاب انواع تجربه ي ديني را مي توان در عناوين زير فهرست بندي کرد (بارزون، 1986، ج 7، ص 518) که در واقع ديدگاه هاي اساسي جيمز را درباره ي دين نشان مي دهد: 1) دين پديده اي همگاني در نوع انسان است و بنابراين نمي تواند نابهنجاري ناشي از بيماري يا هر گونه اختلال رواني ديگر باشد. اين در حالي است که ويژگي هاي نابهنجار در برخي رهبران ديني و پيروانشان وجود دارد.
2) حيات ديني و گرايش هاي مربوط به آن يکسان نيستند، بلکه متنوع و گاه متغاير است. عواطف ديني شامل تمايلات شديد اخلاقي و اشکال ديگر ايمان – احساس گناه و احساس نجات يافتگي، ايمان آوري، تقدّس، پارسايي، يگانگي يا وحدت عرفاني با خداوند – مظاهر قابل تشخيص ايمان هستند. با وجود اين، اين حالت ها از حيث فراواني و تکرار در اديان گوناگون و حتي در يک دين متفاوت اند. اين حالت در اديان غير الهي نيز وجود دارند.
3) همه ي اديان افزون بر تعيين اشکال هدايت و عبادت، ما را به جهاني متعالي رهنمون مي سازد که با آن چه انسان با حواس ظاهري خود مي يابد، مشابه نيست. يک “تدبير برتر” (نظم فرازين) آن جهان ديگر را اداره مي کند و اهداف و اعمال ما را در اين عالم فرودين تحت تأثير قرار مي دهد.
4) جيمز متذکر شد احساس متعالي، از امري نهاني سرچشمه مي گيرد. دانش درباره آن امر نهاني (ضمير ناهشيار) در طول قرن ها رشد کرده است و جيمز آن را درياي پهناوري از آگاهي غيرقابل بيان مي دانست که فرديت و ذهن هوشيار عصاره و محصول آن هستند: تجربه گسترده تر از آن است که حواس ظاهري به تنهايي بتواند آن را در بر گيرد.
ويليام جيمز علم و دين را در اهداف و روش ها مشترک و مشابه دانسته، استفاده از يکي را مانع بهره بردن از ديگري نمي داند. هر دوي دين و دانش، براي کسي که بتواند از هر يک از اين دو عملاً استفاده کند، کليدهايي براي بازکردن قفل خزانه جهان اند و البته استفاده از يکي مانع استفاده ي ديگري نمي شود. (جيمز، 1902، ص 110، به نقل از پونتام 1998)
جيمز صريحاً ويژگي هاي حيات ديني را در پنج محور بيان مي کند (جيمز، 2002، ص 375): “به طور کلي گسترده ترين ويژگي هاي حيات ديني اعتقاد به موارد زير است:
1- دنيايي که محسوس ماست و به چشم در مي آيد، قسمتي از عالم معنوي برتر است که به چشم در نمي آيد و اين دنياي مرئي و محسوس، ارزش و معناي خود را از آن عالم دريافت مي کند.
2- وحدت با آن عالم برتر و ارتباط مقرون به هماهنگي با آن، غايت حقيقي ماست.
3- دعا و نماز يا به عبارت ديگر، اتصال با روح عالم خلقت – خدا يا تکلّم کائنات – کاري است با اثر، و نتيجه ي آن، جريان قدرت و نيرويي است که به طور محسوس داراي آثار مادي و معنوي است.
4- زندگي (يعني حيات ديني) مزه و طعمي دارد که گويا رحمت محض است و به شکل يک زندگي سرشار از نشاط شاعرانه يا سرور و بهجت دليرانه اي در مي آيد.
5- يک اطمينان و آرامش باطني ايجاد مي شود که نتيجه اش در مورد ديگران، اظهار احسان و عواطف بي دريغ است.
جيمز در جست و جوي بخشي از روان که از يک سو مورد قبول روان شناسان و از سوي ديگر منبع حالت هاي ديني باشد و حد واسط ارتباط با واقعيت متعالي در نظر گرفته شود، ضمير ناهشيار را معرفي مي کند. جيمز دليل وجود عالم ماوراء طبيعت و خداوند را، تأثير آن در اين عالم و نيز انگيزه هاي ناهشيار مي داند. جيمز تأثير خداوند بر انسان را بدين گونه ترسيم مي کند: “اگر از من بپرسند وجود خداوند چگونه ممکن است در حوادث و رويدادهاي بشري تغييري را سبب شود، به سادگي جواب مي دهم با اتصال بشر در موقع دعا و به خصوص وقتي عالم ماوراء حس، قلب آدمي را لبريز مي کند. آن چه آدمي در اين موقع احساس مي کند اين است که اصل روحاني که به يک معنا از اوست و در عين حال از او جداست، در مرکز نيروي شخصي او اثري زندگي بخش مي گذارد و زندگي نويني به او مي بخشد، به طوري که با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. فرض کنيد عالمي در جهان موجود باشد که عقل و فهم معمولي نتواند آن را درک کند و باز فرض کنيد در آن عالم

مطلب مشابه :  منابع پایان نامه درموردمصرف كننده، سود مورد انتظار، علم اقتصاد

دیدگاهتان را بنویسید