No category

منابع پایان نامه درمورد ديني، ناهشيار، ازلي

نيروهايي باشند که اثر آن ها در ما به تناوب باشد. اگر يکي از شرايط سهل و آسان تأثير آن نيروها در وجود ما اين باشد که ما “ديافراگم روح” خود را به سوي آن باز کنيم، در اين صورت به نظر من ايجاد کننده فرضيه اي را که مبين رويدادهاي يک زندگي ديني است در دست داريم” (جيمز 2002). آخرين نکته در اين جا اين است که جيمز، ژرف ترين منابع و ابعاد دين را “عواطف” مي داند و بر اين اساس مي گويد: “دين، از مقوله عواطف است. نه عقل و براي اين مطلب سه دليل مي آورد: دليل اول: احوال ديني، کيفيتي محسوس است و براي فاعل امري بي واسطه به نظر مي رسد، نه نتيجه ي استنباط و تذکر آگاهانه.
دليل دوّم: مردم غالباً از براهين عقلي در باب دين متأثر نيستند، عقايد و آموزه هاي ديني، نشان دهنده ي خاستگاه هاي عميق تري در احساس و تجربه هستند. اگر تجربه ي ديني نتواند اعتبار کافي براي عقايد فراهم کند، احتمالاً براهين عقل قانع کننده نخواهند بود.
دليل سوّم: جيمز مدعي است مروري بر سنت هاي ديني گوناگون، عقايد و مفاهيم ديني بسيار متنوعي را نشان مي دهد، در حالي که احساسات و سلوکي که منشأ و مبناي چنين تنوع عقلاني است ثابت است. در نتيجه، براي درک ويژگي تجربه ديني و وجه مشترک سنتهاي گوناگون بايد احساس و تجربه را بررسي کرد، نه عقايد و تعاليم را. “وقتي کل حوزه دين را بررسي مي کنيم با تنوع زيادي در انديشه ها روبرو مي شويم که در آن حوزه پذيرفته شده اند، اما احساس و از سوي ديگر سلوک، تقريباً هميشه يکسان بوده اند. زندگي قديسان رواقي، مسيحي و بودايي، عملاً تميز ناپذير است. نظرياتي که دين به وجود مي آورد، از اين حيث که متنوع اند در درج? دوم قرار دارند و اگر بخواهيد گوهر دين را درک کنيد، بايد به احساسات و سلوک که عناصر ثابت ترند توجه کنيد”. هسته ي مشترک همه اديان که براي آن دليل اقامه مي کنند دو چيز است: احساس اين که نقص در ماست و احساس اين که نقص با ارتباط با يک قدرت برتر که از آن آگاهيم بر طرف مي شود (جيمز، 2002، ص 357- 360).
2-9)کارل گوستا و يونگ
کارل گوستا و يونگ (1875-1961) او، فرزند يک کشيش کاتوليک سئويسي است که زندگي خود را وقف کليسا کرده بود. هشت تن از بستگان نزديکش نيز از روحانيان کاتوليک بوده اند. او تمام عمر خود را صرف مطالعه در فلسفه، باستان شناسي، کيمياگري و در نهايت روان شناسي کرد. يونگ در سال 1952 به کشيشي جوان نوشت: بدان گونه که سيارات به دور خورشيد مي چرخند، تمام افکار من گرد پروردگار مي گردد و به نحوي مقاومت ناپذير مجذوب او مي شود. احساس مي کنم اگر در برابر اين نيرو کمترين مقاومتي نشان دهم، بزرگترين گناه را مرتکب شده ام … يک بار هنگامي که از شورش جواني اش بر ضد کليسا مي نوشت گفت: آن زمان دريافتم که خدا – دست کم براي من – از بي واسطه ترين تجربه هاست. (يونگ، 1371، ص 13-14). او اگر چه همواره به آموزه هاي ديني مسيحيت با شک و ترديد مي نگريست، همواره با اعتقاد و ارتباط با خدا قرين بود. يونگ حضور خداوند را در زندگي خود احساس مي کرد و خود را تحت قدرت و تقدير الهي مقهور مي دانست. اين اعتقاد و باور، بروز خارجي هم داشت: ميگوئيل سرانو که اواخر عمر يونگ براي مصاحبه به خانه اش رفته بود، مي گويد اين جمله را در سر در منزلش مشاهده کردم: “چه بخواني چه نخواني، خدا حاضر است”. (سرانو، 1373، ص 105) از ديگر ويژگي هاي قابل توجه يونگ (و چه بسا منحصر به فرد ميان روان شناسان برجسته)، آشنايي به نسبت خوب وي با متون و اديان گوناگون و به ويژه قرآن کريم است. براي نمونه، وي در کتاب چهار صورت ازلي (1368، ص 89-102) با توضيح و تحليل سوره کهف (هجدهمين سور? قرآن)، داستان هاي مختلف را، در حقيقت بيان نمادين صورت ازلي “ولادت مجدد” در انسان مي داند. حتي در سفر خود به افريقا مي گويد: به علّت آگاهي من از قرآن کريم، مرا مؤمن به قرآن مي خواندند. در ذهن آن ها من يکي از پيروان پنهاني محمد (ص) بودم (يونگ، 1371، ص 273).
مهم ترين آثار وي در اين حوزه عبارتند از: روان شناسي و دين (1938، ترجم? فؤاد روحاني 1370)، پارسليکا (1942)، روان شناسي و کيمياگري (1944) پاسخ به ايوب (1952) چهار صورت ازلي، مادر، ولادت مجدد، روح و مکار (1972) و ايوان (1951) که به بررسي شخصيت مسيح از بعد روان شناسي مي پردازد. يونگ در آثار ديگرش مانند روان شناسي ضمير ناهشيار (1957) نيز اشاره اي به موضوع دين و جايگاه روان شناختي آن در انسان دارد. ديدگاه يونگ گر چه به دين شناسي فرويد و تا حدي تحت تأثير روان کاوي فرويدي و ضمير ناهشيار مسبوق است، به تأملات روان شناختي محدود نمي شود و ديدگاه هاي معرفت شناختي و روان شناختي را هم دخالت مي دهد. او نظريه ناهشيار جمعي را مي پذيرد و از اين رو تجربه ي ديني را به هيچ يک از دو حيطه ي عقل محض يا دانش هاي تجربي متعلق نمي داند. ديدگاه يونگ در مورد دين، تقريباً کثرت گرايانه، اسطوره اي – رمزي (نمادين) و گوهر مداراست.
برخلاف فرويد، يونگ مدافع دين است و فکر مي کند، تجربه هاي ديني به يک معنا واقعي اند و اين براي جامعه ضرورت دارد. کشف عمده ي يونگ آن است که موضوعات مشترک خاصي را مي توان در خواب بيماران، در تعدادي از اديان و اسطوره هاي جهاني و در علم کيمياگري مشاهده کرد.
به نظر وي، رؤياها غالباً لحظاتي ملکوتي اند که احساس تقدس را در فرد بر مي انگيزند. اين لحاظات رؤيا راهي اند براي ناهشيار و به نظر وي، برخي از بيمارانش ايده ها و رؤياهايي دارند که از تجربه متعارف و معمول آنان نشأت نمي گيرد. روش وي عبارت بود از مطالع? رؤياهاي بيماران و رؤياهاي گزارش شد? تاريخي و نيز مطالعه ي دين اسطوره اي” (آرگيل، 2000، ص 102).
يونگ معتقد است براي انسان امروز، تنها شيوه ي منحصر به فرد، شناخت دين از راه هاي ناهشيار است. يونگ بر خلاف تصور برخي منتقدان (جان مک کواري، 1378، ص 167) ضمير ناهشيار جمعي را موروثي نمي داند. از نظر يونگ، صور ازلي قلمرو دين اند و از راه رؤياها نمايان مي شوند: شير، طلا، پادشاه، نماد خورشيد اند و خورشيد نشان دهنده ي قدرت زندگي و سلامت است. در برخي اديان خورشيد پرستش مي شود و ما مي توانيم مشاهده کنيم که چرا خورشيد يک موضوع صورت ازلي است (قدرت و نيروي ماورائي، طلوع و غروب روزانه و فصلي، زندگي و مرگ و سير شبانه به دنياي روح). “دين يک حالت خاص روح انسان است که مي توان آن را چنين تعريف کرد: حالت مراقبت و تذکر و توجه دقيق به بعضي عوامل مؤثر که بشر عنوان “قدرت قاهره” را به آن ها اطلاق و آن ها را به صورت ارواح، شياطين، خدايان، قوانين، صور ازلي و کمال مطلوب مجسم مي کند. در زبان انگليسي وقتي مي خواهند بگويند کي به کاري از ته دل علاقه دارد، مي گويند او به اين کار تقريباً علاق? ديني دارد …
اصطلاح دين، معرّف حالت خاص وجداني است که بر اثر درک کيفيت قدسي و نوراني تغيير يافته است … هر مسلکي از يک طرف به احساس کيفيت قدسي و نوراني، و از طرف ديگر به ايمان يعني وفاداري و اعتماد به تأثير عوامل قدسي و نوراني متکي است و تغييراتي است که در وجدان انسان از آن تأثير حاصل مي شود”. (يونگ، 1370، ص 7-8)
دين، رابطه انسان است با عالي ترين يا تواناترين “ارزش” خواه مثبت خواه منفي. اين رابطه هم عمدي است و هم غيرعمدي، به اين معنا که انسان مي تواند آن ارزش يعني آن عامل دروني بسيار توانايي را که به صورت ناهشيار بر او حکم فرماست، به طرز خود آگاه بپذيرد. آن حقيقت روان شناختي که در وجود انسان بزرگ ترين قدرت را اعمال مي کند به عنوان خدا نمايان مي شود، زيرا خدا هميشه بر مقتدرترين عامل رواني اطلاق مي شود … خدا، قوي ترين و مؤثرترين عامل در روحيه ي انسان است. (همان، ص 162و 174)
يونگ عقيده دارد: “قدرت ها و نيروها هميشه در وجود ما حاضرند و ما نه مي توانيم و نه لازم است آن ها را ايجاد کنيم. توانايي ما محدود است به اين که مغدوم خود را انتخاب کنيم تا خدمت گذاري ما به او، ما را از سلطه آن ديگري که انتخاب نکرده ايم حفظ کند. انسان خدا را خلق نمي کند بلکه انتخاب مي کند.” (يونگ، 1370، ص 176). از ديدگاه يونگ، خدا معناي زندگي را در روان انسان براي وي تأمين مي کند: “نبود معنا، مانع از غناي زندگي مي شود و از اين رو مترادف با بيماري است. معنا، بسياري از چيزها و شايد همه چيز را تحمل پذير مي کند. هيچ علمي هرگز جاي اسطوره را نخواهد گرفت و ممکن نيست از هيچ علمي به وجود آيد، زيرا “خدا” يک اسطوره نيست، بلکه اسطوره الهامي از زندگي الهي د ر انسان است.
ما نيستيم که اسطوره را اختراع مي کنيم، بلکه اسطوره به عنوان کلامي از خدا با ما سخن مي گويد”. (يونگ، 1371، ص 348). يونگ تصريح مي کند که صورت ازلي خداوند، غير از وجودما بعد الطبيعي و راهي براي تجربه ي اوست: “اگر از خدا به عنوان يک صورت ازلي سخن مي گوييم، در مورد طبيعت واقعي او چيزي نمي گوييم، بلکه چنين مي فهمانيم که خدا در آن قسمت از روان ما که راجع به خود آگاهي قديم است. از قبل جايي داشته است و از اين رو نمي توان او را اختراع خود آگاهي به شمار آورد. ما او را نه دورتر مي کنيم و نه محو، بلکه او را به امکان آن که تجربه شود نزديک تر مي سازيم”. (همان ص 355-356).
يکي ديگر از تعابير يونگ در تفسير دين، اتصال به لايتناهي است که انسان را از محدوديت ها و بيهودگي ها نجات مي بخشد. يکي از مهم ترين کارهاي يونگ، گشودن دريچه اي به علم کيمياگري به عنوان حلقه ي واسطه ميان روان شناسي و دين بود. وي با مطالعه بسياري از کتاب ها در علم کيمياگري، به تشابه و حتي وحدت تصاوير در علم کيمياگري با نمادهاي ديني پي برد که غالباً در رؤياها و از راه ضمير ناهشيار نمودار مي گردند. يونگ هم چنين رابطه اي وثيق ميان ايمان و مناسک ديني مي بيند و وجود حالت قدسي و معنوي را در مناسک، به ايمان به علت الهي مسبوق مي داند. سرانجام يونگ در کتاب انسان متجدد در جست و جوي جان پيامد دينداري را، التيام دردهاي دروني آدمي و پيشگيري از بيماري هاي رواني مي داند و آسيب هاي رواني انسان را در همين جا قابل درمان مي يابد: “در ميان همه ي بيماران که در نيمه دوم حياتشان (يعني پس از حدوداً 30 يا 35 سالگي) با آن ها مواجه بوده ام، … يکي هم نبود که مشکلش در آخرين وهله، چيزي جز مشکل يافتن يک نگرش ديني راجع به حيات باشد. با اطمينان مي توان گفت همه ي آنان، از آن رو احساس بيماري مي کرده اند که چيزي را که اديان زنده هر عصر به پيروان خود عرضه مي دارند، از دست داده اند و هيچ يک از آنان پيش از باز يافتن بينش ديني خود، شفاي واقعي نيافته است”. (يونگ، 1993، ص 284)
مي توان مجموعه سخنان يونگ را در روان شناسي دين، به طور خلاصه در گزاره هاي زير خلاصه کرد: 1) ناهشيار جمعي، در زير ناهشيار فردي و مشتمل بر تصاويري ازلي و نخستين است که از ما قبل تاريخ نوع بشري آمده اند. 2) صورت هاي ازلي در ناهشيار جمعي اشکالي انتزاعي هستند که ما را آماده برخورداري از برخي ايده ها، رؤياها و باورهاي ديني و اسطوره اي مي کنند. کالبد مرکزي همه ي اديان، شخصيت هاي مثالي اند. 3) براي انسان امروز تنها شيوه منحصر به فرد شناخت دين، ناهشيار است. 4) ضمير ناهشيار جمعي و صورت هاي ازلي، موروثي نيست، بلکه خاصيت اساسي ساختار رواني بشر است. 5) دين، حالت مراقبت و توجه به “قدرت قاهره” است که بشر آن را به صورت ارواح ، شياطين، خدايان، قوانين، صور نوعي، کمال مطلوب و … مجسّم مي کند و همراه با خضوع و پرستش يا لزوم توجه دقيق به آن هاست. بنابراين دين عالي ترين و تواناترين ارزش مثبت يا منفي است(قوي ترين و مؤثرترين عامل در روحي? فرد). 6) خداي رواني (حضور خداوند در روان انسان براي ما تأمين مي کند، ما را

مطلب مشابه :  دانلود پایان نامه ارشد با موضوعمصرف مواد، سوء مصرف مواد، فشار روانی

دیدگاهتان را بنویسید